كردستان بزرگ آريايي

کردستان عراق و ترکیه؟ کردستان ایران در خاک کشورهای همسایه - كردستان بزرگ آريايي

کردستان عراق و ترکیه؟ کردستان ایران در خاک کشورهای همسایه

کردستان ایران در خاک کشورهای همسایه 

در تصویر نقشه کردستان عزیز و قفقاز را می بینید که مرزبندی های سیاسی قرون ۱۹و ۲۰ به دست استعمارگران روس و انگلیس بین ما و این بخش های عزیز کشورمان فاصله انداخته است.بله هموطنان شهرهای مهم سلیمانیه و اربیل در عراق،ارزروم و دیاربکر در ترکیه و شهر حسکه در سوریه بخش هایی جدانشدنی از سرزمین مان بود البته قبل از شکل گیری سلسله منحوس قاجار.

تمامی اقوام غیر فارسی ‌زبان ایرانی ریشه آریایی و ایرانی دارند از جمله تمامی کردها و آذری ها.

کردستان در اشغال ترکیه با وسعت تقریبی ۲۲۰ هزار کیلومتر مربع

کردستان در اشغال سوریه با وسعت تقریبی ۲۰ هزار کیلومتر مربع

نقشه کردستان در اشغال عراق با وسعت تقریبی ۸۰ هزار کیلومتر مربع

همان بخش هایی که از ایران در دوره قاجار جدا شده کردستان عراق امروزی را تشکیل میدهد.پرچم کردستان عراق مشتمل برسه رنگ است قرمز که یادآور خون شهیدانی است که در راه وطن شهید شده اند سفید نشان دهنده ی خوی صلح دوستی این مردم است و سبز که نشان دهنده ی سرسبزی و زیبایی این سرزمین است.این پرچم همانند پرچم تاجیکستان برگرفته از پرچم ایران است.

پرچم کردستان عراق که معمولا به عنوان پرچم کل کردها هم به کار می رود در پایین مشاهده می شود.

آیا بارزانی ها هم چشم به تجزیه ایران دوخته اند؟ خیر

مسعود بارزانی که حکومت اقلیم شمال عراق (منطقه خودگردان کردنشین عراق) را برعهده دارد بار دیگر و این بار با نقشه ای جنجالی که در آن بخش غربی کشور از ایران جدا شده است خبرساز شد.

در نقشه بزرگی که جلوی غرفه منطقه کردستان عراق در نمایشگاه جهانی کتاب فرانکفورت آویزان شده است بخش های غربی ایران شامل استان های کردستان، کرمانشاه، نیمی از آذربایجان غربی و بخش شمالی استان خوزستان از مام میهن جدا شده است! به گزارش روزنامه حریت، در این نقشه مناطق جنوبی خاک ترکیه نیز تجزیه و به کشوری به نام کردستان الحاق شده اند. سفارت ترکیه در برلین اعلام کرده است اقدامات قانونی لازم در این زمینه را آغاز کرده است.
مسعود بارزانی همواره از حمایت ایران چه در دوره قبل از جمهوری اسلامی و چه در دوره جمهوری اسلامی برخوردار بوده است.تا پیش از آنکه منطقه خودمختار شمال عراق به وجود بیاید این نقشه ها ماهیت رسمی نداشته اند اما اکنون نقشه ایران تجزیه شده از سوی یک منطقه به نام منطقه خودمختار کردستان عراق که به رسمیت شناخته شده است آگاهانه منتشر می گردد.هنوز معلوم نیست مقامات ایرانی چه عکس العملی نسبت به این نقشه ها داشته اند و چه برخوردی در این باره در پیش خواهند گرفت.

سخنان تاریخی مصطفی بارزانی رهبر رستاخیز اقلیم کردستان 

هرجا کرد است آنجا ایران است

کردستان امروز و آینده نیاز به حمایت های بیشتری از طرف دولت ایران دارد . خوشبختانه چندی پیش گروه پژاک کردستان ایران با پخش شب نامه های گسترده ای در مناطق کرد نشین ایران سخن از الحاق سرزمینهای کردستان عراق و ترکیه به مام میهنشان یعنی ایران گفتند . امید است این گروها با اندیشه ایرانی، دست به چنین اقدامی زده باشند و در جهت یکی شدن دگر باره ملت ایران کوشش کنند .ما جدا کردن (اتصال و الحاق دوباره) شمال، جنوب و غرب کردستان از دولت‌های غاصب و نژادپرست ترکیه، سوریه و عراق و الحاق آن به ایران را امری طبیعی و حق قانونی خودمان می‌دانیم (زیرا کردها تنها با ایران پیشینه و وابستگی نژادی - فرهنگی - هنری و تاریخی دارند).

نبرد چالدران و جدایی کردستان غربی از ایران

شهرهای اشغال شده ایران در کردستان ترکیه پیش از نبرد چالدران بین شاه اسماعیل صفوی و ترکان عثمانی در سال 1514 میلادی شامل زیر می باشد :

دیار بکر (آمد) - وان  - غازی عینتاب (دیلوک)  - بینگول (چیولیک)  - آدیامان (سمسور)  - سیواس  - اسکندرون  - ارزروم  - ارزنجان - قارص  - تاتوان  - مرعش  - الازیغ (خارپوت)  - باتمان  - تونجلی (درسیم)  - ماردین  - مالاتیا  - دوغو بایزید  - حکاری (جولامیرگ)  - شرناخ  - بوتان

کوردستان ایران را پس بدهید، ایران چشم انتظار دیاربکر و سیواس است 

همه ایرانیان و کوردهای با غیرت و همه مخالفان پان تورکسیم

این تصویر را در سایت ها و وبلاگ هایتان منتشر کنید

نقشه تجزیه ترکیه - نقشه كردستان تركيه

نقشه را در شبكه هاي اجتماعي و صفحات وبلاگ خود بازنشر كنيد

 

 

همه ما كردها اعتقاد داريم: تجزیه ایران خیر + اتحاد با ایران آری

اگر کردستان که در دوران قاجار جز خاک میهن بود از عراق و ترکیه و سوریه جدا شده و به دامن میهن عزیزمان برگردد ما از آن استقبال می کنیم البته بهتر است با صلح و مذاکره نه باجنگ. در ضمن بازگشت بخشی از میهن به سرزمین مادری به معنی تجزیه عراق و ترکیه و سوریه نیست چون از اول هم متعلق به آن نبوده است اما کردستان هزاران سال بخش جدایی ناپذیر از خاک سرزمین جاوید ایران بوده،هست و خواهد بود و جدایی و تجزیه حتی یک متر مربع از آن هم برای ملت ایران قابل پذیرش نیست.

امروز فقط اتحاد

کردستان بزرگ شامل تمامی مناطق کردنشین ترکیه و عراق و سوریه هزاران سال بخشی از کشور ایران بوده و هست به امید برچیده شدن مرزهای استعماری انگلستان و امپراتوری جانی و نژادپرست عثمانی.  

تمام مناطق کردنشین متعلق به ایران است و به زودي بخش های جدا شده به ایران خواهند پیوست

تاریخچه کردستان بزرگ در سایه ایران بزرگ

http://mohsentahmasebi.blogfa.com/post-12.aspx

درصد تشکیل دهنده کردهای ایرانی تبار در کل کردستان بزرگ ایران

تصویر به زودی بارگذاری می شود

  کردستان بزرگ آریایی در سایه ایران بزرگ

تصویر به زودی بارگذاری می شود

همان طور که می بینید نقشه ها تا حدودی با هم اختلافات جزیی دارند اما تا جایی که من بررسی کردم حوالی شهر سیواس در مرکز ترکیه وحوالی شهر بندری انتاکیه در حاشیه دریای مدیترانه در جنوب به نوعی غربی ترین شهرهایی هستند که درصد قابل توجهی از جمعیت کرد هستند(از سمت ایران سرزمین مادری کرد باغیرت) و به بیان بهتر مرزهای غربی ایران تا این شهرها باید گسترش پیدا کند.

کردیم و از تبار آریایی بسم الله اگر حریف مایی

دولت نژادپرست ترکیه که به ظاهر دوست ایران است اما تا سال ۲۰۱۰ در سند ملی امنیت این کشور ایران به عنوان دشمن ذکر شده بود و در قتل عام کردها در قرن بیستم تمام تلاش خود را به کار بست.در بین سال‌های ۱۹۳۷ تا ۱۹۳۸ ارتش ترکیه به رهبری آتاترک نژادپرست ۶۵٬۰۰۰ تا ۷۰٬۰۰۰ از کردهای علوی ساکن استان درسیم(استان تونج ‌ایلی امروزی) را قتل عام کردند.


بژی کوردستان بزرگ آریایی

بژی ایران

هه موو روژیکتان پیروز بی

هر جا کرد هست آن جا ایران است

فاصله سزای ما نیست این جدایی حق ما نیست

 

داروخانه معنوی یا همان گنجینه معنوی نام کتاب مشهوری است که از آن هزارها نسخه چاپ شده و در کتابفروشی های کشورهای پارسی زبان به فروش می رسد. در داروخانه معنوی تمامی دعاهای با عظمت و پرفضیلت مثل دعای معراج ، دعای صحیفه ، دعای عهد ، دعای هفت هیکل ، دعای گنج العشر و تمامی آیات و دعاعای پرفضیلت که برای دفع امراض ، و برآورده شده حاجات و مقاصد دیگر استفاده می شود در این کتاب توسط رضا جاهد گنجانیده شده است.

http://s1.picofile.com/file/7517349565/ganjhaye_manavi_shiabooks_ir_.zip.html
 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم تیر 1393ساعت 2:44  توسط سوما  

نبرد بی‌پایان؛ مبارزه ترکیه با کردها

اهمیت مساله

 

کشته شدن دوازده سرباز ترکیه در یک حمله نیروهای پ.ک.ک و به اسارت گرفته شدن هشت سرباز دیگر در یک شبیخون این نیروها، روابط ترکیه و کردها را وارد مرحله جدیدی کرده است. به نظر می‌رسد با اشغال عراق و شکل گیری فدرالیسم در این کشور، فشار اتحادیه اروپایی بر ترکیه، در زمینه رعایت حقوق فرهنگی اقلیت کرد، کردهای ترکیه را برآن داشته است تا برای کسب امتیازات بیشتر از ترکیه تلاش کنند. با پیش آمدن شرایط جدید منطقه­ای و بین‌المللی، مساله کردها بار دیگر موجبات دل­نگرانی مقامات ترک را فراهم کرده است. نظر به عدم انعطاف و تساهل ناپذیری ترک­ها در قبال استقلال طلبی کردها، این گزارش در پی تحلیل روابط ترکیه و کردها می‌باشد.

 

درک مساله کردها در ترکیه

 

برای درک بهتر مساله کردها در ترکیه، ابتدا لازم است به برخی از آمار بیشتر دقت کنیم. این داده‌ها به ما کمک می‌کنند تا نگرانی ترکیه را در مورد مساله اکراد بهتر درک کنیم. کردها بزرگترین قومیت فاقد پرچم سیاسی در جهان هستند و نیمی از کردهای جهان در ترکیه ساکن می‌باشند. کردها حدود 20 تا 25 درصد از جمعیت 70 میلیون نفری ترکیه را تشکیل می‌دهند. حدود دوسوم کردهای ترکیه در جنوب شرقی و شرق ترکیه (موسوم به کردستان ترکیه) سکونت دارند. کردستان ترکیه با مساحتی حدود 230 هزار کیلومتر مربع، 30 درصد از خاک ترکیه را اشغال کرده‌است. 90 درصد از جمعیت کردستان ترکیه، کرد هستند. فقط10 درصد جمعیت این منطقه غیر کرد (اعراب، ارامنه، ترک‌ها و علوی‌ها) می‌باشند. کردها در 14 استان ترکیه (از قبیل: حکاری، وان، آغری، قارص، سیرت، تبلیس، موشی، دیار بکر، بینگول، تونجلی (درسیم)، ماردین، اورفا، آدیامان و آلازیغ و...) اکثریت جمعیتی را تشکیل می‌دهند.

 

در سال‌های اخیر، دولت ترکیه به جمعیت 10 تا 15 میلیونی کردهای این کشور اعتراف کرده است (در حالی که قبلاً به کلی منکر هویت کردی بود)، اما گروه‌های کردی رقم 25 تا 30 میلیون نفر را برای جمعیت کردهای ترکیه ذکر می‌کنند. ولی منابع بی طرف به جمعیتی در حدود 28 میلیون نفر کرد در ترکیه اشاره دارند. برخی از تحلیل‌گران مدعی‌اند که نرخ زاد و ولد در میان کردهای ترکیه حدود دو برابر متوسط نرخ زاد و ولد در کل ترکیه است. این موضوع به شدت موجب نگرانی مقامات آنکارا شده است. علاوه براین، موضوع مهاجرت کردها نیز مزید بر علت شده و نگرانی نخبگان سیاسی ترکیه را مضاعف کرده است. مهاجرت کردها از شهرهای شرقی و جنوب شرقی ترکیه به مناطق غرب و جنوب غربی باعث تغییر بافت جمعیتی بسیاری از شهرهای ترکیه (خصوصاً حاشیه شهرهای بزرگ) شده است؛ شهرهایی مانند ازمیر، آدانا، استانبول، آنکارا و... به محاصره کردها درآمده ­اند. پدیده «محاصره شهرها توسط کردها»، موجبات نگرانی بیشتر ترک‌ها را فراهم کرده است. در مورد علل مهاجرت کردها، تحلیل‌گران مختلف عموماً به سه دلیل اصلی اشاره کرده ­اند:

 

1. سخت‌گیری‌های ترکیه بر کردها در جنوب و جنوب شرق این کشور؛

2. پیدا کردن کار و جست‌وجوی شرایط بهتر زندگی؛

3. فرار از درگیری‌های داخلی بین ارتش و کردها در مناطق جنوب شرق.

 

مهاجرت کردها باعث شده است که در حال حاضر استانبول 5‌/‌2 میلیون کرد را در خود جای داده باشد و لقب پرجمعیت‌ترین شهر کردنشین جهان را به خود اختصاص دهد.آنکارا، پایتخت ترکیه، جمعیت یک میلیون و 450 هزار نفری کرد را داراست.

تفاوت کردها و ترک‌ها به لحاظ زبانی- نژادی و مذهبی، باعث شده است تا ناسازگاری بین این گروه قومی و دولت ترکیه بیشتر شود. زبان کردی متعلق به گروه‌ زبان‌های ایرانی (هندی ـ ایرانی) است، اما زبان ترکی متعلق به گروه زبان­های ایقوری (فینو- ایقوری) است. این دو زبان وجه مشترک کمی دارند. به لحاظ مذهبی حدود 85 درصد کردهای ترکیه شافعی و ترک‌ها عمدتاً حنفی مذهب هستند.

 

نتیجه این تفاوت‌ها، ناسازگاری مداوم و مستمر دولت ترکیه و کردها بوده است که گفته می‌شود تا به حال حدود 30 الی 40 هزار کشته بر جای گذاشته است. این تفاوت­ها و تمایزها باعث شده که ترکیه در برابر مساله کردها به شدت ناشکیب و خشن جلوه کند. گویی ترک­ها در ضمیر ناخودآگاه­شان هراسی وصف ناپذیر از تجزیه طلبی کردها دارند و هر چه این تفاوت­ها برجسته‌تر می­شود، ترس ترک­ها نیز بیشتر می­شود.

 

آنچه در بالا گفته شد، تنها به بعد داخلی مساله کردها در ترکیه پرداخته است. لازم به ذکر است که این مساله دارای یک بعد بین‌المللی نیز می‌باشد که آن بعد، هراس ترکیه را افزایش می‌دهد. از بعد خارجی، کردها در داخل مرزهای چهار کشور همسایه پراکنده شده‌اند و به نظر می‌رسد وضعیت کردها در هریک از این چهار کشور، تأثیر بسزایی در کشورهای دیگر خواهد داشت. در این میان ترکیه در موقعیت بسیار ضعیف­تری قرار دارد و احساس خطر بیشتری می‌کند، چون ترکیه از یک طرف تحت فشار اتحادیه اروپایی است تا حقوق سیاسی و فرهنگی کردها را به رسمیت بشناسد و از طرف دیگر حدود یک سوم از ترک‌های مقیم اروپا (که کرد می‌باشند)، به نوبه خود این فشارها را تشدید می‌کنند. از طرف دیگر وضعیت کردهای عراق، فعالیت­های اسرائیل در این منطقه و پناه بردن بسیاری از اعضای پ.ک.ک به شمال عراق، خطر تجزیه ترکیه را افزایش داده است.

 

سیر تاریخی فعالیت کردها در ترکیه

 

به لحاظ تاریخی، سیر فعالیت کردها را در ترکیه می­توان به شش دوره متمایز تقسیم بندی کرد که ذیلاً به اختصار به این دوره­ها اشاره می­کنیم:

 

1. در زمان امپراتوری عثمانی: این امپراتوری متشکل از گروه‌های مختلفی بود که عمده‌ترین ملاک تمایز آنها مذهب بود. احساس بیگانگی و یا غریبگی در میان مردمی که به یک مذهب تعلق داشتند، چندان چشمگیر نبود. یکی از دلایل اساسی چنین احساسی این بود که مردمان این مناطق در روستاهای دور از هم به سر می­بردند و با یکدیگر ارتباط نداشتند؛ این امر در خصوص کردها صادق است. کردها در دوران فرمانروایی عثمانی از نظر تاریخی و جغرافیایی از دیگر ساکنان منطقه آناتولی جدا شده بودند. کوه‌های مرتفعی محل سکونت کردها را احاطه کرده بود و همین امر مانع از ارتباط این گروه با دیگر ساکنان منطقه آناتولی می‌شد. ملی‌گرایان کرد در سال‌های پایانی قرن نوزدهم، در سازمان‌ها و محافل مختلف پراکنده بودند و هر کدام به طور جداگانه فعالیت می‌کردند. در این سال‌ها بود که گروه روشنفکران و دانشمندان کُرد ظهور کردند و نخستین افراد این گروه‌ها همگی ریشه اشرافی داشتند. اولین مجله کردی به نام «کردستان» را مدحت بدرخان‌بیگ در سال 1898، منتشر کرد. این مجله به عنوان تریبونی، افکار ناسیونالیست‌های کرد را منعکس می‌کرد. علاوه براین، عده‌ای دیگر از ملی‌گراهای کرد در حزب اتحاد و ترقی، که در سال 1889 تأسیس شده بود، در کنار ملی‌گرایان ترک فعالیت می‌کردند. این دوره را می‌توان دوره همزیستی مسالمت‌آمیز ملی‌گرایی نام نهاد. با انقلاب ترک‌های جوان در سال 1908، کردها نیز با الهام از افکار مشروطه‌خواهی و لیبرالیستی، اقدام به تشکیل باشگاه‌ها و محافل فرهنگی و سیاسی نمودند. کردها در سال 1908 «جمعیت تعالی و ترقی کردستان» را بنیان نهادند و متعاقب آن جمعیت دیگری را که سرشت مردمی‌تری داشت، بنام «جمعیت نشر معارف کرد» تأسیس کردند. این دوره 10 الی 15 ساله را می‌توان دوران طلایی فعالیت‌های اولیه ملی‌گرایی کرد بر شمرد، چرا که مقدمات تشکیل سازمان‌ها و محافل سیاسی و فرهنگی متعدد کردی در دوره‌های بعدی، در این دوران طلایی مهیا شد و از همه مهمتر اینکه ملی‌گرایی کرد به صورت مسالمت‌آمیزی با ناسیونالیسم ترک و عرب به فعالیت می‌پرداخت.[1]

 

2. دوره شورش و قیام: مصطفی کمال‌پاشا (آتاتورک)، که جنگ‌های استقلال ترکیه را فرماندهی می‌کرد، به نقش حساس کردها در این جنگ واقف بود. از این‌رو با دادن وعده‌های زیاد به کردها، حمایت آنها را جلب، اما در سایه پیروزی‌های چشمگیر مصطفی کمال، براساس معاهده لوزان، دولت نوین ترکیه تحت حاکمیت کمالیسم به رسمیت شناخته شد. در این معاهده تنها اشارات محدودی به حمایت از حقوق اقلیت‌ها به چشم می‌خورد. در مواد 4 و 5 آن تصریح شده بود که منظور از اقلیت‌ها، اقلیت‌های غیرمسلمان و مسیحی می‌باشد و کمالیست‌ها اینگونه استدلال می‌کردند که کردها چون در حکومت با ترک‌ها برابرند در نتیجه جزء اقلیت‌ها محسوب نمی‌شوند. بدین وسیله مقدمات جدایی کامل بین کمالیسم به عنوان نماینده پان‌ترکیسم و ملی‌گرایی کرد فراهم شد. ممنوع‌شدن مظاهر هویت کردی از جمله زبان و پوشش، تمامی نیروهای ملی و مذهبی را وادار به عکس‌العمل نمود و از سال 1924 تا 1939، در اثر سخت‌گیری‌های دولت ترکیه یک سلسله شورش‌هایی درمیان کردها علیه دولت مرکزی ترکیه به وقوع پیوست. شورش شیخ سعید پیران، قیام آرارات و قیام درسیم از مهمترین شورش‌های این دوره هستند. دولت مرکزی ترکیه با واکنش‌های سخت و خشن، کلیه شورش­های صورت گرفته را سرکوب کرد.

 

3. دوران فعالیت آرام کردها (از جنگ جهانی دوم تا کودتای 1980)، در سال‌های اواخر دهه 1940، کم‌کم ترکیه از سیستم تک حزبی به سیستم چند حزبی گام نهاد و در انتخابات 1950، برای نخستین بار احزاب مختلف برای کسب قدرت، بعد از حاکمیت کمالیسم بر ترکیه، به رقابت پرداختند. در این مقطع، دولت رویه ملایم‌تری نسبت به کردها اتخاذ کرد و تا حدودی آموزش و تعلیمات دینی در مدارس مجاز شناخته شد و در سال‌های اواخر این دهه نخست‌وزیر ترکیه، کردها را به خاطر خدمات در ارتش ستود.[2]

 

نتیجه انتخابات پارلمانی 1950، شکست حزب حاکم یعنی جمهوری‌خواه خلق و پیروزی حزب تازه‌تأسیس «دموکرات» بود. بنیانگذار این حزب، عدنان مندرس، به عنوان نخست‌وزیر جدید ترکیه به قدرت رسید. حامیان این حزب از گروه‌های متنوعی بودند که کردها نیز از جمله این گروه‌ها به حساب می‌آمدند. حزب دموکرات خود را مخالف قوی سیستم اقتصادی عمدتاً دولتی ترکیه و طرفدار سیستم اقتصادی آزاد معرفی کرد.

 

کردها همگی به حزب دموکرات رأی دادند و این عکس‌العملی در مقابل سرکوب کردها از جانب سیاست کمالیست‌ها بود. تعدادی از کردها به مجلس ملی ترکیه راه پیدا کردند و کرسی‌های کابینه را به دست گرفتند. مهمتر از آن، حزب دموکرات به خان‌ها و شیخ‌های تبعید شده اجازه داد به شهرها و روستاهای خودشان در کردستان بازگرداند. در حقیقت حزب دموکرات به مبادله‌ای با رهبران سنتی در کردستان دست زد، زیرا آنها تعداد وسیعی از آراء محلی را در کنترل داشتند و می‌توانستند از طریق پیروانشان به حزب کمک کنند و در مقابل نیز به جایگاه‌های قبل از تبعید باز گردند. بنابراین، مواضع رهبران سنتی هم در مقابل حکومت مرکزی و هم در مقابل جمعیت محلی تقویت شد.

 

در دهه 1960، احزاب و حرکت‌های چپی متعددی در ترکیه شکل گرفت که هر کدام به نحوی حرکت‌های کردی را تحت تأثیر قرار دادند؛ از جمله این احزاب چپی، حزب کارگران ترکیه بود که تا حدی سیاست‌های تمرکز گرایانه و نیز شیوه برخورد با اقلیت‌ها را به باد انتقاد می‌گرفت. این حزب در انتخابات 1965 توانست کرسی‌های زیادی را در مجلس به دست آورد. این حزب در آغاز همانند بسیاری از احزاب مارکسیستی دیگر موضع مشخص و روشنی در قبال مسأله کردها در ترکیه نداشت، اما از آنجا که معدودی از کردها در این حزب مشارکت داشتند، با تصدی رهبری حزب توسط یکی از آنها به نام محمدعلی اصلان در سال 1969، چرخشی در سیاست‌های این حزب در قبال مسأله کردها به وجود آمد و برای اولین بار در کنگره چهارم خود، آشکارا هویت کردی را به عنوان یک اقلیت ستمدیده که طی چند دهه از طرف حکومت مرکزی نادیده انگاشته شده است را به رسمیت شناخت. این خط مشی گام بسیار مهمی در راستای شناخت جنبش کردی در ترکیه بود؛ چرا که برای اولین بار یک حزب سیاسی رسمی ترکیه، بعد از چند دهه موجودیت کردها را به رسمیت می‌شناخت.

 

کردها در قبال وعده اجویت مبنی بر توسعه اقتصادی و فرهنگی کردستان، از وی و حزب‌اش حمایت کردند. با به قدرت رسیدن اجویت فضای نسبتاً دموکراتیک دهه 1960 بار دیگر به جامعه برگشت و اکثر زندانیان سیاسی آزاد شدند. در این سال‌ها به دلیل بعضی اختلافات از جمله عدم تأکید بر شناسایی قومی کردها از طرف چپ ترکی و نگرش آنها به قومیت کرد به عنوان عامل مهم اتحاد، علی‌رغم برخی مشترکات در زمینه انقلاب اجتماعی و رفورم در جامعه، چپ ترکی و چپ کردی از هم جدا شدند و کردها تشکل‌های جداگانه‌ای را بنیان نهادند.

 

در سال 1976، گروه‌های چپ‌گرای متعددی در میان فعالان کرد پایه‌ریزی شد که از آن جمله می‌توان به گروه چپ‌گرایی که مجله «رزگاری» افکار و عقاید آنها را تبلیغ می‌نمود اشاره کرد. اما برجسته‌ترین و مؤثرترین سازمان چپ‌گرای کردی در دهه 1970، که در اوج فعالیت های چپی در ترکیه ظهور کرد، حزب کارگران کردستان یا پ.ک.ک بود. این حزب در سال 1974 تأسیس شد و در همان سال اعضای این گروه، اتحادیه دانشجویان آموزش عالی میهن‌پرستان دموکراتیک آنکارا را سازماندهی می‌کردند و چارچوب فعالیت آنها بیشتر در راستای شناساندن هویت، زبان و فرهنگ کردی بود.

 

در مجموع می‌توان گفت که در این دوران، یعنی از جنگ جهانی دوم تا کودتای 1980، نظام سیاسی ترکیه علی‌رغم به وجود آمدن فضایی نسبتاً دموکراتیک، هرگونه فعالیت سیاسی، ادبی و فرهنگی کردها را تحمل نمی‌کرد و همواره از شکل‌گیری هرگونه حرکت سیاسی و فرهنگی از طرف کردها جلوگیری می‌شد. از طرف دیگر و با توجه به بافت سنتی و عشیره‌ای کردستان که هنوز ریشه‌کن نشده بود، حرکت‌های کردی نتوانست در میان عامه مردم نفوذ کند و صرفاً به حوزه‌های روشنفکری و دانشجویی محدود می‌شد.

 

4. پیدایش پ.ک.ک و رادیکال شدن حرکت‌های کردی: گرچه تعدد ریشه‌های داخلی و خارجی نارضایتی در کردستان ترکیه موجب پیدایش گروه‌های متعدد شبه نظامی و چریکی در کردستان بوده است، اما بدون تردید حزب کارگران کردستان، خشن‌ترین، افراطی‌ترین و موفق‌ترین جنبش کردی بوده است که در عمر جمهوری ترکیه در صحنه مبارزات مسلحانه کردستان این کشور ظاهر شده است.

 

بیانیه‌ها و موضع‌گیری‌های پ.ک.ک، که در واقع اهداف سیاسی این حزب را بازگو می‌کنند، روشن و مشخص نیست و همواره تحت تأثیر فضا و شرایطی بوده که در زمان صدور بیانیه سیطره داشته است. در این بیانیه‌ها، اهداف مختلف و متناقضی اعلام شده است که عبارتند از: تأسیس کشور کردستان متشکل از کردهای ترکیه، عراق و ایران. استقلال کامل کردهای ترکیه، تأسیس یک دولت فدرال کردی که تحت حمایت دولت مرکزی ترکیه بوده و تأمین کننده‌حقوق برابر کردها ـ ترک‌ها باشد و تأمین خودمختاری فرهنگی ـ سیاسی کردها در محدوده تمامیت اراضی ترکیه.

 

این دوره یکی از دوره‌هایی بود که حزب سازماندهی مجدد شد و گسترش سیاسی یافت و آموزش‌های نظامی و تدارک آن برای تبعیدی‌ها جهت شعله‌ور ساختن جنگ بلندمدت در کردستان ترکیه، شکل گرفت. در طی تابستان 1984، پ.ک.ک تشکیل بریگادهای آزادسازی کردستان را اعلام کرد و از پایگاه‌هایی در شمال عراق، حملاتی را علیه واحدهای ارتش ترکیه و ایستگاه‌های پلیس واقع در روستاهای جنوب‌شرقی انجام داد.[3]

 

ارتش ترکیه با فرستادن واحدهای مسلح سنگین به کردستان عکس‌العمل نشان داد اما در تلاش برای دستگیری چریک‌های پ.ک.ک که اقدام به این حملات می‌کردند موفق نبود. حملات چریک‌های پ.ک.ک تشدید شد و در می 1988، پ.ک.ک تشکیل ائتلاف گسترده‌ای از نیروهای «جبهه ملی آزادی بخش کردستان» (ERNK) را اعلام کرد. این سازمان تحت تسلط پ.ک.ک بود. در سال 1988، بیش از هزار نفر در نتیجه مسائل و درگیری‌های کردستان کشته شدند. خشونت‌ها به شدت تداوم یافت و بدین ترتیب در همان سال برخوردهای شورشیان با نیروهای امنیتی، 140 نفر کشته شدند.

 

5. جنبش کردی بعد از جنگ خلیج‌فارس: بعد از جنگ خلیج‌فارس و سرکوب شورش کردها از جانب ارتش عراق، به ابتکار جان‌میجر، نخست‌وزیر انگلیس، ایجاد منطقه امن در نواحی کردنشین شمال عراق، در جهت حفاظت از جمعیت غیرنظامی ساکن در این منطقه، از آزار و اذیت حکومت مرکزی عراق پیشنهاد شد. این ابتکار، محدوده‌ای را که در سرزمین عراق به مرزهای ترکیه و ایران محدود می‌شد، برای مردم کرد در نظر گرفت و به شدت تحت نظارت و مدیریت دقیق سازمان ملل متحد قرار داد و شرکت‌کنندگان در اجلاس سران جامعه اروپا در لوگزامبورگ آن را مورد تصویب قرار دادند. در همان سال آمریکا قدم دیگری برداشت و از عراق خواست که به عملیات نظامی در شمال مدار 36 درجه خاتمه دهد. این مدار شامل بخشی از سرزمین کردی در عراق، از مرز ترکیه تا خطی در جنوب موصل می‌شد. همزمان آمریکا به عراق هشدار داد که اگر عراق علیه تلا‌ش‌های تأمین آسایش بین‌المللی برای آوارگان کرد دخالت نظامی کند، آمریکا از زور استفاده خواهد کرد. در هفدهم آوریل 1991، نیروهای متحدین و دیگر کشورهای اروپایی، تحت عنوان «عملیات تأمین آسایش»، برای ایجاد منطقه امن که امکان بازگشت کردها را فراهم می‌کرد، در شمال عراق دخالت کردند و اعلام شد که منطقه امن تحت حفاظت سربازان متحدین قرار دارد. مناطق امن شمال عراق زمینه مناسبی را برای فعالیت کردهای ترکیه در این منطقه فراهم می‌کرد.

 

ارتش ترکیه در سال 1995، حملات گسترده‌ای را در شمال عراق برای سرکوب و تعقیب چریک‌های پ.ک.ک انجام داد. نیروهای ترکیه با 35 هزار نفر از سربازان نیروهای زمینی اقدام به حمله‌ای علیه پ.ک.ک در شمال عراق کرد و بیش از چهل کیلومتر در عمق خاک عراق پیشروی کردند. در نتیجه این عملیات 558 نفر از شورشی‌ها و 58 نفر از سربازان ترکیه کشته و 13جدایی طلب دستگیر شدند.

 

متعاقب آن طی سال‌های 1996 و 1997، نیروهای امنیتی ترکیه طی حملاتی شدید، خسارات سنگینی را به پ.ک.ک، به ویژه در شمال عراق، وارد ساختند. در بسیاری از شهر‌ک‌ها و شهرها، توان نظامی پ.ک.ک به طور چشمگیری تضعیف شد، بسیاری از مناطقی که قبلاً ناآرام و دستخوش آشوب بودند، از امنیت و صلح برخوردار شدند و حملات پ.ک.ک به شهروندان و نظامیان تا حد زیادی کاهش یافت. شبه نظامیان پ.ک.ک به ارتفاعات کوه‌ها پناه بردند؛ جایی که برای بقا بسیار نامساعد بود و انجام عملیات نظامی نیز به سختی صورت می‌گرفت. علاوه بر این به نظر می‌رسید که پ.ک.ک مناطق واقع در جنوب‌شرقی آناتولی، یعنی جایی که مبارزه از آنجا آغاز شد را از دست داده و مناطقی چون انتپ، ماراش، آدی‌یامان و به ویژه اورفا، محل تولد اوجالان، از کنترل این حزب خارج شد.[4]

 

بنابراین پ.ک.ک با وجود دستاوردهایی چون مقاومت جانانه در برابر حملات شدید نظامی، جلب حمایت گسترده افراد و سازمان‌هایی از ترکیه و اروپا و نیز بین‌المللی ساختن مسئله کردها، موفق نشد به اهداف اصلی نظامی خود نائل آید. نکته مهم در این دوره از فعالیت کردها این است که ترکیه چندان نگران تجزیه عراق نبود و هراس زیادی از همکاری کردهای ترکیه با کردهای عراق نداشت.

 

6. فعالیت کردها پس از اشغال عراق در سال 2003: سرنگونی رژیم بعث در عراق و شکل‌گیری کردستان فدرال در عراق بیش از هر چیزی برای ترکیه نگران کننده بود. از نگاه ترکیه وضعیت فعلی مناسب­ترین زمان برای تجزیه طلبی کردهاست. لذا از دید مقامات ترکیه باید تدبیری کارساز در این زمینه اندیشیده شود تا ترکیه از خطر تجزیه دور شود. تردیدی نیست که شمال عراق فضای تنفس و فعالیت مناسبی برای کردهای تجزیه طلب ترکیه به وجود آورده است. کردهای عراق و خصوصاً جناح دموکرات آن تحت رهبری مسعود بارزانی، با نگرشی مثبت به فعالیت فرامنطقه­ای کردها، به اعضای پ.ک.ک پناه داده، تسهیلات لازم را در اختیار آنها گذاشته‌اند و با آرمان‌های آنها همدردی می­کنند. فعالیت اسرائیل در شمال عراق و حمایت این کشور از استقلال کردها بر نگرانی ترکیه در مورد مساله کردها افزوده است. در گذشته نیز ترکیه از حمایت خارجی از کردها به شدت هراسان بوده است.

 

کلیه جناح­های سیاسی ترکیه بر این نکته اتفاق نظر داشتند که «باید کاری کرد» و جمله «شکیبایی مردم ترکیه رو به اتمام است» مستمراً از زبان مقامات ترکیه بیان می‌شد. در این راستا بود که پارلمان ترکیه با اکثریتی قاطع قانونی را به تصویب رساند که به ارتش این کشور اجازه می‌داد در صورت ضرورت، عملیات فرامرزی انجام دهد. این قانون مشخصاً پ.ک.ک را مد نظر قرار داده بود و منظور از لفظ «فرامرزی»، احتمالاً فقط شمال عراق است.

 

اگرچه شرایط فعلی برای فعالیت کردها مناسب به نظر می‌رسد، ولی شرایط بین‌المللی هم چندان به ضرر ترکیه نیست. علاوه بر این، اجماع نیروهای داخلی ترکیه بر سرکوب هرگونه حرکت جدایی طلبانه باعث شده است که ترک­ها با همان انعطاف ناپذیری گذشته و عدم تساهل نسبت به مساله کردها واکنش نشان دهند.

 

نتیجه گیری

 

در مورد ترکیه «مسئله کرد»، یا به قول ترک‌ها «واقعیت کرد»، دردناک‌ترین و بغرنج‌ترین مسئله‌ای است که دولت‌مردان ترک از زمان تأسیس جمهوری ترکیه با آن روبه‌رو بوده‌اند. ترکیه مدرن هرگز مفهوم اقلیت کردی را در کنار حقوق اقلیت‌ها نپذیرفت. این مسأله و ناآرامی‌های صورت گرفته از جانب پ.ک.ک، تهدیدات امنیتی متعددی را متوجه ترکیه ساخته است. درگیری بین نیروهای امنیتی ترکیه و چریک‌های پ.ک.ک تلفات انسانی زیادی را بر جای گذاشته، بالغ بر 30 هزار نفر کشته و تعداد بیشتری بی‌خانمان شده‌اند. درگیری‌های مزبور موجب آسیب‌پذیری ترکیه شده است و روابط ترکیه با همسایگان، جهان غرب و مخصوصاً روابط این کشور با اتحادیه اروپایی را متزلزل نموده است. غرب و در رأس آن اتحادیه اروپایی بر لزوم رعایت حقوق‌بشر و حقوق اقلیت کرد در چارچوب قوانین ترکیه تأکید می‌کنند. از طرف دیگر هزینه‌های سنگین نظامی، که صرف سرکوب مخالفین می‌شود، در کنار روابط بی‌ثبات با کشورهای همسایه، اقتصاد این کشور را دچار بحران کرده، موجب تحمیل کسری بودجه و تورم بالا شده و ظرفیت سرمایه‌گذاری در آموزش، بهداشت و تأسیسات زیربنایی را کاهش داده است.

 

با در نظر گرفتن شرایط جدید منطقه­ای می‌توان گفت مساله کردهای ترکیه همچنان لاینحل باقی خواهد ماند. ترکیه از یک سو تحت فشار اروپا ناگزیر است حقوق کردها را به رسمیت بشناسد و از سوی دیگر شاهد سیل مطالبات کردها از داخل می‌باشد. هیچ دورنمای امیدوار کننده­ای مبنی بر اینکه فشارهای داخلی و بین­المللی به ترکیه در مورد مساله کردها پایان خواهد یافت، دیده نمی‌شود. علاوه براین، مساله کردها همچون نقطه ضعفی برای دولت­های ترکیه از گذشته تا به حال بوده است. قدرت‌های بیرونی و همسایگان این کشور همواره از «برگ کردی»، برای اعمال فشار بر این کشور استفاده کرده­اند.

 

اگرچه دولت فعلی ترکیه روابط بهتری نسبت به دولت‌های قبلی ترکیه با کردها دارد، اما «مساله کردی» یکی از مهمترین مشکلات این دولت در روابط خارجی­اش می­باشد. مقامات آنکارا به روشنی می‌دانند که هر نوع مذاکره‌ای برای عضویت در اتحادیه اروپایی، بدون حل مشکل جدایی‌طلبان کرد و تأمین حقوق شهروندی این اقلیت عظیم، هیچ نتیجه‌ای در بر ندارد. مسئله کردها درسال‌های اخیر مهمترین چالش پیش روی مقامات ترک در گشودن باب اتحادیه اروپایی بوده است.

 

پی‌نوشت‌ها

 

 

 



 

1- کندال عصمت، شریف وانلی، مصطفی نازدار، کردها، ترجمه ابراهیم یونسی، (تهران : نشر روزبهان، 1387)، ص 69.

 

2- بئوارالیما، آخرین مستعمره : بحران کردستان ترکیه از آغاز تا کنون، (تهران : پژوهنده، 1378)، ، ص 58.

 

[3]- Nader Entessar. Kurdish Ethno-nationalism. (London: Bouder, Lynn Rienner Publisher, 1992), P 98.

 

4- لی‌نور. جی مارتین، چهره جدید امنیت در خاومیانه، (تهران: انتشارات پژوهشکده راهبردی، 1383)، ص 232.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 1:3  توسط سوما  

نام ما و منافع دیگران - نگاهی دیگر به مسائل آذربایجان

استاد کاوه بیات


در یکی از شماره‌های پیشین جهان کتاب (ش188، آذر1383) درمقاله‌ای تحت عنوانِ «استراتژی دیگران» پاره‌ای از کاستیهای عمدۀ کتاب برآورد استراتژیک آذربایجان را خاطر نشان شدم. استوار نبودن این کتاب بر یک بررسی جامع تاریخی و لهذا بی‌توجهی نسبت به پیشینۀ تاریخی روابط ایران و قفقاز و تحولاتی که در نهایت در اواخرجنگ اول جهانی زمینه‌ساز تغییر نام خانات مسلمان قفقاز- اران قدیم- به «آذربایجان» گردید، از جمله نکاتی بود که در این بررسی مطرح شد.

آقای الیاس واحدی گردآورنده و تدوین کنندۀ آن کتاب در شمارۀ پیشین جهان کتاب (ش 190، بهمن1383، صص32 و 33) درمقاله‌ای تحت عنوان «جنگ برسرنام دیگران و منافع ملّی ما» طرح یک چنین مباحثی را لازم ندانسته‌اند. ایشان هدف اصلی از انتشار چنین کتابهایی را «... تقویت شناخت افراد ذی‌مدخل [سیاستمداران، کارگزاران نظام سیاسی، محققان و علاقه‌مندان] در زمینۀ مسائل جمهوری آذربایجان ...» دانسته‌اند «... تا این شناخت در راستای ایجاد زمینه برای تدوین استراتژی امنیت ملّی به کار گرفته شود ...» و از این مقدمات چنین نتیجه گرفته‌اند که براساس «... موضوع پژوهش، باید دولت و کشور آذربایجان و نیز اهداف، سیاستها و برنامه‌های این کشور شناسانده شود، نه ایران».
تأکید راقم این سطور بر جوانب تاریخی بحث و اینکه هرگونه «برآورد استراتژیک آذربایجان» باید که «بر یک زمینۀ جامع تاریخی استوار باشد» نیز دقیقاً با هدف تقویت شناخت افراد ذی‌مدخل در زمینۀ مسائل جمهوری آذربایجان و توسعۀ دانش آنها نسبت به اهداف، سیاستها و برنامه‌های این کشور عنوان شده است و ارتباطی به رویکرد ایران ندارد.

«آذربایجان» نامیده شدن خانات قفقاز را یک تحریف آگاهانه در جهت دست اندازی به آذربایجان واقعی و تاریخی – یعنی آذربایجان ایران – دانسته و بر این باورم که بسیاری از اهداف، سیاستها و برنامه‌های این کشور نیز فقط در همین چارچوب قابل تبین است. بیش از هفتاد سال است که آذربایجان نامیدن خانات قفقاز و تحریف برآمده از تلفیق تاریخ بخشهای شمالی رود ارس – آلبانیای‌قفقاز، اران و خانات بعدی- با تاریخ بخشهای جنوبی آن – آتروپاتن، آذربایجان – رکن اصلی تاریخنگاری جمهوری آذربایجان را تشکیل می‌دهد. یعنی داستان مجعولِ یک آذربایجان بزرگ و واحد از کهن‌‌ترین ادوار تاریخ تاکنون و تقسیم گاه به گاهِ آن میان قدرتهای منطقه‌ای و جهانی.

برای نمونه فقط فرازهایی چند از مضامین مطرح شده در «تاریخ وطن» کلاس پنجم جمهوری آذربایجان را ملاحظه فرمایید. در این برنامه (هفته‌ای دو ساعت و سالانه 68 ساعت ) پس از مقدمه‌ای بر کلیات تاریخی و جغرافیایی بحث – از جمله «مرزهای وطن ما» که از داغستان در شمال تا بخشهای مرکزی ایران تداوم دارد. در لابه‌لای مطالب تاریخی مختلف، در هریک از سر فصلهای ذیل، این عنوانها نیز مطرح شده است. در بخش آتروپاتن – آذربایجان: «سرزمینهای جنوبی آذربایجان در زیر حاکمیت ایران»؛ دولت آلبانی: «مبارزۀ ضد ایرانی در آلبانی»؛ تبریز [ خود یک درس علی حده است!]؛ دولت مقتدر آذربایجان: [ بحث صفویه که از دورۀ اوج اقتدارش به عنوان «به پایان رسیدن اتحاد سرزمینهای آذربایجانی» یاد شده است]؛ تقسیم شدن آذربایجان بین روسیه و ایران؛ ستارخان، ...، خیابانی، ... استاد شهریار... [هریک یک درس علی حده].1

این مضامین که با دگرگونیهای چند در سایر سطوح آموزشی نیز تکرار می‌شود از بدو تشکیل جمهوری آذربایجان خمیر مایۀ اصلی آموزش تاریخی چند نسل از مردمان این سرزمین را تشکیل داده ، رویکرد سیاسی آنها را نیز نسبت به ایران جهت می‌دهد.
از نظرمقامات باکو،ایران یک دشمن تاریخی کهن است که جزدست اندازی بر«کشورآذربایجان» سیاست دیگری نداشته است. در یکی از آخرین ادوار این ظلم و ستم دیرینه، یعنی در خلال جنگهای ایران و روسیه در قرن نوزدهم نیز در حالی که نیمۀ «شمالی» آذربایجان نصیب روس ها شد، نیمۀ «جنوبی» آن کماکان تحت ستم ایرانیان باقی ماند. و اینک که نیمۀ «شمالی» آن از نو استقلال یافته است، می‌ماند رهایی نیمۀ جنوبی آن.2
فقط از این مقطع به بعد است که می توان در میان محافل سیاسی باکو اختلاف نظرهایی را ملاحظه کرد؛ در حالی که در تب و تاب مراحل نخست استقلال مجدد جمهوری آذربایجان در اواخر دهۀ 1980، پاره ای از جریانهای افراطی غالب – مانند جبهۀ خلق ایلچی بیگ – میانِ رهایی آذربایجان جنوبی و استرداد قراباغ کوهستانی تقدم چندانی قائل نبودند. گروه سیاسی بعدی – یعنی حیدرعلی اف و هوادارانش- که در قیاسِ با گروه نخست «افراط» کمتری داشتند، میان این دو امر تفاوت قائل شده و برای استرداد قراباغ تقدم بیشتری قائل شدند. تفاوت در همین حد تعیین تقدم است وگرنه در اصل موضوع همگی اتفاق نظر دارند.3

با این توضیحات که به تفصیل در پاره ای از دیگر بررسیها نیز بدان پرداخته شده، دیگر تصور نمی کنم در مورد «... دلیل این همه تأکید در خصوص نام آذربایجان و اصرار بر عدم به کارگیری این نام برای کشور آذربایجان ...» توضیح دیگری لازم باشد.

کلید فهم اهداف، سیلستها و برنامه های جمهوری آذربایجان نسبت به ایران تنها در این امر نهفته است و به همین دلیل عرصۀ اصلی تنش و تلاقی بین دو کشور را نیز آذربایجان نامیده شدن خانات مسلمان نشین قفقاز تشکیل می دهد و مابقی فرعِ آن است؛ از جمله «ترتیبات منطقه ای و نقش آفرینی بازیگران عرصه های منطقه‌ای و بین المللی».

ترتیبات منطقه ای و نقش آفرینی بازیگران عرصه های منطقه ای و بین المللی دائماً در حال تغییر است. روزگاری آذربایجان نامیده شدن خانات قفقاز برای ترک های عثمانی گام نخست بود در تأسیس یک امپراتوری جدید ترک در شرق آسیا و در روزگاری دیگر نیز بحث آذربایجان و وحدت نیمه‌های «شمال» و «جنوبی» آن به یکی از محورهای اصلی توسعه طلبی اتحاد جماهیر شوروی تبدیل شد.
مشتری‌های فعلی این موضوع نیز مستغنی از توضیح و معرفی اند.

با این مقوله باید در خاستگاه اصلی آن یعنی در آذربایجان نامیده شدن خانات قفقاز روبه رو شد و نه در عرصۀ تبعات آن. بحث سیاستهای فرهنگی کشور و امکان استفاده از زبانهای دیگر که اصولاً بخشی از سیاستهای داخلی کشور است و هیچ کشور خارجی حق ندارد در آن مداخله کند نیز یکی از تبعات این عرصه است. مقولۀ «... سیاستهای همانند سازی (آن گونه که در رژیم شاه در پیش گرفته شده بود) ...» آن طور که از سوی حضرات مطرح می شود و در نوشتۀ آقای واحدی نیز تکرار شده است با جعل و تحریف آذربایجان نامیده شدن خانات قفقاز پیوند مستقیم دارد. از این رو نه آن را می توان جدای از این بحث مورد توجه قرار داد و نه «راه حل» آن را که در تحقق نوعِ خاصی از روح حاکم بر مواد 15 و 19 قانون اساسی دنبال می شود.

در واقع یکی از دلایل اصلی معوق ماندن خواسته های بخشی از مردم آذربایجان در آموزش زبان ترکی در کنار زبان رسمی ایران را نیز باید در همین تداخل جستجو کرد. در جایی که گرایش غالب متأسفانه بر نادیده گرفتن اصل مطلب است، طبیعی است که پاره‌ای از نگرانی های موجود که واقعی و جدّی اند نیز بیشتر در حواشی بحث مطرح شوند. هرگاه برای حلّ و فصل اصل مطلب، یعنی حصول یک تفاهم اساسی بر سر آذربایجان نامیده شدن خانات قفقاز اقدام کردیم، مسائلی از این دست نیز حل خواهد شد.

آقای واحدی پرسیده اند که «... چرا این نگرانی و حساسیت در مورد کردستان عراق، بلوچستان پاکستان و جمهوری ترکمنستان  وجود ندارد؟» که پرسش دقیقی به نظر نمی رسد. زیرا هر کسی که به سرنوشت ایران علاقه مند است، طبعاً نسبت به تحولاتی که در این نواحی جریان دارد حساس و نگران است. با این حال مسائل مربوط به این حوزه ها با مقولۀ آذربایجان تفاوتهایی اساسی دارند. بلوچستان که از دیرباز بخشی از سرزمین ایران به شمار می رفت، در خلال دست اندازیهای استعمار بریتانیا در قرن 19 واقعاً به دو نیم تقسیم شد و در نتیجه بخش شرقی آن به بلوچستان انگلیس_ پاکستان فعلی _ تبدیل شد و قسمت غربی آن نیز در قلمرو ایران برجای ماند. در مورد کردستان نیز می توان توضیحات کم و بیش مشابهی ارائه کرد؛ از کردستانی می توان سخن گفت که به عنوان یک واحد جغرافیایی – و نه یک واحد سیاسی – یکدست از دیرباز طیف متنوعی از طوایف کرد را در خود جای داده است. بخشهای وسیعی از این سرزمین نیز از قدیم در حوزۀ قلمرو جهان ایرانی قرار داشته است که امروزه چنین نیست.

ترکمنستان یک نام جدید است. این سرزمین از لحاظ جغرافیایی از قدیم بخشی از خراسان بزرگ و تاریخی بوده و به هنگامِ انضمام به امپراتوری روسیه در قرن 19 نیز بخشهای وسیعی از آن به نام صحرای اخال شهرت داشت. تأسیس یک جمهوری شوروی به نام ترکمنستان در اوایل دهۀ 1300 شمسی، در آغاز موجب نگرانی ایرانی شد، ولی از آنجا که دولت شوروی هیچ گاه برای وحدت «ترکمنستان شمالی و جنوبی» سیاست فعالی را در پیش نگرفت، این نگرانی _ بر خلاف نگرانی های موجود نسبت به بحث آذربایجان_ جنبه ای پایدار نیافت.

با این حال و به رغم تفاوتهای موجود، تحولات بالقوه یا بالفعل را در این حوزه ها نباید دست کم گرفت؛ بویژه تلاش پاره ای از محافل سیاسی کرد و بلوچ ... برای تاریخ سازی های جدید و ارائۀ یک تاریخ غیر ایرانی از حوزه های مزبور که می تواند زمینه ساز طرح مدعیانی شود همانند آنچه اینک از سوی باکو مطرح می شود.

بحث و بررسی وسیع درستی یا نادرستی اطلاق نام آذربایجان بر اران در سالهای گذشته از دیگر نکاتی است که آقای واحدی در توضیح عدم لزوم تکرار مجدد این بحث مطرح فرموده اند؛ اینکه «... درستی یا نادرستی اطلاق نام آذربایجان بر این سرزمین توسط حامیان هر دو دیدگاه در داخل کشور خودمان به طور وسیعی مورد بررسی و کنکاش قرار گرفته است و هیچ ضرورتی ندارد که در هر نوشتۀ مربوط به جمهوری آذربایجان به این موضوع پرداخت.»

قسمتی از این بحث صحیح است و قسمت دیگری از آن صحیح نیست. تا جایی که اطلاع داریم این بیشتر نادرستیِ اطلاق نام آذربایجان بر خانات مسلمان نشین قفقاز بوده است که به طور وسیعی مورد بررسی و کنکاش قرار گرفته است و نه درستی آن. برای نمونه از روزی که موضوع نادرستی این وجه تسمیه به نحوی جدّی و اساسی مطرح شد تا به امروز که ویرایش جدید و تکمیل شدۀ آن در بش از 700 صفحه تحت عنوان اران از عهد باستان تا مغول(تهران، 1380) منتشر شده است، جز یکی دو یادداشت پراکنده که بیشتر جنبۀ اعتراضی داشتند تا احتجاج علمی ، از سوی طرف مقابل این بحث هیچ تلاش جدی ای جهت اثبات درستی این نامگذاری صورت نگرفته است.

 درمورد پاره ای از دیگر انتقادات آقای واحدی نیز می توان نظر مشابهی ارائه کرد؛ برخی از این انتقادها درست و بجا هستند و برخی نیز نادرست. کماکان بر این باورم که روایت ارائه شده در برآورد استراتژیک آذربایجان از بحران قراباغ یکسویه و یکجانبه است و جای آن دارد که در اشاره به این مبحث، ضمن اشاره به ریشه های تاریخی این مناقشه، از جمله نقش تعیین کنندۀ روسیۀ شوروی در ایجاد تداوم آن، از طرح اَرای طرفِ دیگر بحث نیز خودداری نشود. توضیح جدید ایشان در این زمینه نیز که به یکی از بیانیه های رسمی باکو شباهت دارد، مؤید این امر است. (البته به استثنای نکتۀ مربوط به منظور داشتن بحران قراباغ در زمرۀ مسائل جهان اسلام، که بیشتر مبیّن دیدگاه رایج در تهران است تا باکوی «اروپایی»). در مورد اندیشۀ پان ایرانیسم نیز در مقایسه با تنوع و تکثر انواع اندیشه های غیر ایرانی در ایران و بویژه تحرکات گستردۀ پان ترکیستی در کشور که ابعاد مطبوعاتی و تشکیلاتی گسترده‌ای دارد، کماکان بر ای اعتقادم که پان ایرانیسم جز حاشیه ای بر یک بحث تاریخی، چیز دیگری نیست و تنها در تبلیغات گروههای ضد ایرانی اهمیّت می یابد.

بحث پیمان استراتژیک ایران با ارمنستان که ایشان در توضیح بعدی خود به درستی یونان- طرف سوم آن- را نیز خاطرنشان کرده اند نیز وضعیتی بهتر از بحث پان ایرانیسم ندارد. تعارفی است بی ربط و همانند مقولۀ« گفتگوی تمدنها » که در دراز مدت جز یک مشغولیّات پرهزینه بهرۀ دیگری نداشته است.

و اما انتقادهای درست آقای واحدی. اشارۀ راقم این سطور بر آنکه در کتاب بر آورد استراتژیک آذربایجان از ایدۀ «آذربایجان بزرگ» کوچکترین صحبتی نمی شود، اشارۀ درستی نیست و همان گونه که ایشان تذکر داده اند در صفحات 350، 349، 208، 207، 203، 191 کتاب مزبور، درتوضیح برنامه های سیاسی باکو ، به این موضوع اشاره شده است.

در مورد نظر ارائه شده در نقد کتاب  برآورد استراتژیک آذربایجان مبنی بر نادرست بودن طرح «اتحاد جمهوری ها» از سوی محمد امین رسولزاده در کنگرۀ 1917 مسلمانان روسیه در مسکو نیز اگر این طرح را در قالب پیشنهاد رسولزاده مبنی بر ایجاد یک نظام فدرال در امپراتوری روسیه در نظر بیاوریم، انتقاد ایشان صحیح است. اگرچه در ذکر مأخذ این بحث بر نگارنده روشن نشد که ایشان به کدام بخش از رسالۀ عصر میزین سیاوُشی (سیاوش عصر ما) اشاره داشتند که برای نخستین بار در سال 1920 منتشر شد. ولی در یکی دیگر از بررسیهایی که بر اساس اسناد کنگرۀ مزبور صورت گرفته است، پیشنهاد صریح رسولزاده برای بر تأسیس یک نظام جمهوری فدرال ثبت شده است.4 در پایان ضمن یادآوریِ مجدد لزوم منظور داشتن ابعاد تاریخی بحث آذربایجان در هرگونه برآورد سیاسی و استراتژیک از تحولات این حوزه و ابراز امیدواری به آنچه این مهم در تدوین بخشهای دیگر این بررسی لحاظ شود لازم می دانم در مورد اظهار نظرنویسندۀ محترم برآورد استراتژیک آذربایجان مبنی بر تغییر ناپذیری آذربایجان نامیده شدن خانات مسلمان نشین قفقاز نیز نکته ای را خاطر نشان شوم.

در سال‌های پایانی جنگ اول جهانی در حالی که به دلیلِ مسائلی چون قحطی و بیماری، حضور طیف متنوعی از نیروهای بیگانه در کشور و یک رشته آشوبهای داخلیِ گسترده، ایران یکی از دشوارترین ادوار تاریخ خود را سپری می‌کرد، زمزمه‌هایی مبنی بر ایجاد یک «آذربایجان» در بخشهای مسلمان‌نشین قفقاز به گوش رسید. ایرانیان به رغم تمامی مسائل و مصائب یادشده، در ابراز نگرانی و مخالفت خود نسبت به این دگرگونی به هیچ وجه کوتاهی نکردند.5 و بر همین اساس نیز در پی تأسیس کشوری موسوم به آذربایجان در این سرزمین دولت ایران به درستی از شناسایی رسمیِ این موجودیّت جدید امتناع کرد. ولی این عدم شناسایی به معنای عدم ارتباط و قطع مناسبات نبود. دولت ایران به رغم ملاحظاتی که در این وجه تسمیه داشت، ضمن پذیرش نمایندۀ جمهوری آذربایجان در تهران، گروهی را نیز تحت عنوانِ «هیئت اعزامیۀ فوق العادۀ دولت شاهنشاهی ایران در قفقازیه» به باکو اعزام داشت، که با توجه به شرایط وقت، چندان هم در مأموریت خود ناموفق نبودند. در حالی که در خلال مذاکرات باکو، با تدوین توافقنامه‌هایی چند، تلاشهای طرفین برای توسعۀ مناسبات با پیشرفت چشمگیری توأم شد، در مذاکراتی که همزمان در پاریس میان نمایندگان اعزامیِ ایران و جمهوری آذربایجان به کنفرانس صلح صورت گرفت، حتی زمینۀ اتحاد دو کشور در قالب یک کنفدراسیون مطرح شد و پاره‌ای از توافقات اولیه نیز در این زمینه صورت گرفت.6 یادآور می‌شوم که این تحولات در حالی صورت گرفت که ایران کماکان حاضر نشد جمهوری آذربایجان را مورد شناسایی رسمی قرار دهد. از این رو در حالی که بر این باورم که کوتاهی بعدی ما ایرانیان در این زمینه، یعنی مبذول نداشتن سعی و تلاش لازم برای توضیح دیدگاههای ایران در مورد نادرستی آذربایجان نامیده شدن اران در جا افتادن این برداشت نادرست نقش مهمی داشته است، ولی در عین حال اعتقاد دارم که اعراض و تجاهل بیشتر در این زمینه به هیچ وجه کارساز نیست و برای توسعۀ هرچه گسترده تر مناسبات سیاسی میان ایران و اران که بحق از هر لحاظ نزدیکترین خویش ما در این حوزه به شمار می رود، جز پذیرش راه سخت و دشوارِ «... کوبیدن بر طبل کهنۀ اختلاف دیدگاه تاریخ نویسان در زمینۀ آذربایجان یا اران بودن این سرزمین ...» راه دیگری در پیش نیست.

 

پی‌نوشت‌ها:

1- بر اساس برنامه ای که پروفسوری، عموداف با همکاری شعبۀ تاریخ دانشسرای باکو در سال 1991 منتشر کرد.

2- برای آگاهی بیشتر در این زمینه بنگرید به : کاوه بیات، «جمهوری اسلامی و مسئلۀ آذربایجان»، فصلنامۀ گفتگو، ش 33، (خرداد1381)، ص ش 84-82.

3- همان.

4- Shapiga Daulet, “The First All Muslim Congress of Russiu Moscow 1-11 May 1917 “ in Central Asian Survey. Vol.8 No 1. P . 36.

5- برای آگاهی بیشتر بنگرید به: آذربایجان در موج خیز تاریخ، نگاهی به مباحث ملّیون ایران و جراید باکو در تغییر نام اران به آذربایجان، 1298-1296 شمسی، (تهران : شیرازه، 1379 ).

6- برای آگاهی بیشتر در این زمینه بنگرید به : کاوه بیات، توفان برفراز قفقاز، نگاهی به مناسبات منطقه‌ای ایران و جمهوری‌های آذربایجان، ارمنستان و گرجستان در دورۀ نخست استقلال، 1921-1917، (تهران: مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی، 1380)، صص 53-43، 83- 65، 185-169 و 253-247.


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393ساعت 3:4  توسط سوما  

دگر گشت زبان در آذربايجان ايران

رحيم رئيس نيا – در مورد نفوذ طوايف ترک زبان از طريق گذرگاه هاي قفقاز به آلباني و آذربايگان در (نخستین) سده هاي ميلادي، در فصل مربوط به مناسبات دولت ساساني با اقوام شرقي اين کتاب سخن رفته است. از اطلاعات حاصل از منابع موجود چنين برمي آيد که اقوام مهاجم ترک بارها از گذرگاه هاي قفقاز گذشته، سرزمين هاي بين کوه هاي قفقاز و ارس را درنورديده و به آذربايگان نيز رسيده اند و اي بسا که در بعضي جاها رحل اقامت افکنده اند و گاهي نيز در برابر قدرت ساساني از در تسليم درآمده، با توافق مقامات ساساني در بخش هايي از آلباني و آذربايگان مسکن گزيده اند. در مواردي نيز به عنوان جنگاور مزدور به خدمت دولت ساساني درآمده اند و در بخش هاي مختلف کشور و از آن جمله آذربايجان که از نظر نظامي داراي حساسيت خاصي بود، ماندگار مي شده اند. بدين ترتيب زمينه براي انتشار زبان ترکي و رواج آن در بخش هايي از اين سرزمين فراهم مي آمد تا بعدها با تبديل زبان ترکي به زبان عمومي ارتباط طوايف مختلف السان و به هم پيوستن تدريجي اجتماعات طايفه اي ترک زبان و مقدمات غلبه زبان ترکي بر زبان ها و نيم زبانهاي رايج در آذربايجان آماده شود.

در اين باره که فرايند دگرگشت زبان مردم آذربايجان از چه تاريخي آغاز گرديده و در چه تاريخي به پايان رسيده، بين دانشمندان اختلافات عمده وجود دارد. بعضي چنان که پيش از اين نيز گذشت، بر آن هستند که بوميان اين سرزمين و يا بخشي از آنان ترکي زبان بوده اند و با اين که ريشه زبان ترکي در اين سامان در هزاره هاي پيش از ميلاد دويده است و اگر چنين نبود، آمدن هون ها و خزرها و طوايف ترک زبان ديگر در دوره ساساني و يا حتي آمدن غزها و قبچاق ها در دوره بعد از اسلام و به ويژه در روزگار سلجوقيان براي تغيير و ترکي گشتن زبان اين خطه کفايت نمي کرد. چه، نوآمدگان که در مقايسه با اهالي بومي اقليتي بيش نبوده اند، نمي توانسته اند زبان خود را به سرعت جايگزين زبان بومي نمايند. چنين فعل و انفعالاتي در صورتي امکان پذير مي شود که نوآمدگان با ساکنان پيشين از نقطه نظر منشاء و زبان – اگر هم کاملا يکي نباشند – نسبتا» نزديک باشند. تنها در اين صورت است که نوآمدگان مي توانند با اهالي بومي در هم جوشند

1

اينان مي گويند که طوايف و قبايل ترک زباني که در دوره ساساني و سلجوقي به آذربايجان آمدند، در اين سرزمين به هم زبان هاي خود برخورد کردند. زکي وليدي طوغان نوشته است که اغوزها هنگامي که در سده 11 م. به آذربايجان رسيدند، خاطرات فتوحات اجداد خود در اين سرزمين را در داستان هاي حماسي که از ترکستان آورده بودند، حفظ کرده بودند. در يکي از روايت هاي آن ها که رشيدالدين فضل الله همداني نقل کرده، از اسکان ترکان باستاني در ناحيه اوجان [بستان آباد فعلي]، دشت هاي مغان و اران و کوه هايي در اطراف سبلان که نام هايشان به صورت هاي الاناره و اعدسوري نوشته شده وعموما» آلاتاق (آلاداغ) ناميده شده اند، سخن رفته است.

2.
توفيق حاجيف که ديديم از باورداران به حضور قبايل ترک زبان در هزاره هاي پيش از ميلاد در آذربايجان است، آمدن طوايف ترک زبان سده هاي بعد از ميلاد را – در صورتي که ترک زباناني پيش از آن ها در آذربايجان سکونت نداشته اند – براي ترکي گشتن زبان اين سرزمين ناکافي مي شمارد و در اين باره چنين مي نويسد:
» معمولا» آمدن اقوام ترک زبان به آذربايجان و عموما» قفقاز و تأثير آن ها را بر شرايط اجتماعي – تاريخي اين سرزمين به دوره بعد از سده 5 م. نسبت مي دهند. نظز ابراز شده درباره همين مسئله غالبا» با اين نظر موافق است: سده هاي 12 – 11 م. دوره شکل گيري خلق آذربايجان است. اقوام ترک زبان که در سده هاي 7 – 6 م. (که بهتر است گفته شود از سده 5 م. ت. حاجيف) در اين جا مسکن گزيده بودند، با نفوذ توده هاي انبوه طوايف اغوز، سلجوق، قبچاق در سده هاي 11 – 10 م. اکثريت مي يابند. زبان عموم خلقي آذربايجان براساس شيوه هاي اغوز – سلجوق به تدريج تشکل مي يابد و زبان هاي اراني و آذري رايج در شمال و جنوب تحت الشعاع آن قرار گرفته، به تحليل مي روند.

3
قبول چنين نظري از سوي غالب تاريخ نگاران ناشي از يک رشته علل عيني است که اهم آن ها به قرار زير مي باشد:
1 – يورش طوايف ترک زبان به صورت متشکل به سوي غرب از سده 5 م. فزوني مي گيرد که اين هم با پيدايش دولت تور کوت ها(گؤک ترک ها) در آسياي ميانه ارتباط دارد.
2 – در پرتو اطلاعات تاريخي فراوان و کاملي که درباره ترکان از اين دوره باقي مانده است، امکان پديد آمدن تصوري بالنسبه روشن از ويژگي هاي زباني ترکان فراهم مي آيد.
3 – طوايف ترک زبان که از سده 5 م. به اراضي آذربايجان و آلباني آمده اند، در شکل گيري شرايط اجتماعي سياسي و تشکل وحدت قومي اين سامان مخصوصا» نقش فعال و تعيين کننده اي ايفا کرده اند.
اما از نظر دور نبايد داشت که تشکل خلق واحد و زبان عموم خلقي ترکي منشاء تنها حاصل فعاليت تاريخي – سياسي اقوام ترک زباني که در اين دوره به اين سامان آمده اند، نبوده است . با آمدن طوايف جدا از هم ترک زبان در طي سده هاي 6 – 5 م. به آإربايجان و به طور کلي به قفقاز، انجام يک امر تاريخي به چنين ابعادي امکان ناپذير بود. از سويي، بنا به اطلاعات موجود تاريخي، طوايف ترک زباني که در اين دوره مي آمدند، معمولا» مي رفتند و کم تر در جايي رحل اقامت مي افکندند. ناگفته نماند که مورد خزرها از اين نظر مستثني است. از سوي ديگر اينان با فواصل زماني زياد مي آمدند و اين فواصل تقريبا» در هر بار شروع مجدد فرايند را ايجاب مي کرد.
غير از موارد مذکور، لازم است به دو مورد ديگر نيز اشاره شود :
1 – طوايف ترک زباني که از هر چندگاه به اين سامان مي آمدند، معمولا» در اين جا با همديگر برخورد مي کردند و مي جنگيدند. گاهي طايفه اي از آن ها بر ضد طايفه اي ديگر با اهالي بومي همدست شده، در بيرون راندن آن ها همکاري مي کردند و سپس بوميان در فرصتي مناسب متفقان سابق خود را نيز از متصرفاتشان بيرون مي راندند.
2 – هر کدام از اقوام ترک زبان به زبان ويژه و اي بسا مستقل طايفه اي خود سخن مس گفتند، يعني که طوايف ترک زبان آمده به اين جا معمولا» به شاخه هاي مختلف ترک منسوب بوده اند.
اقوام کوچ نشين ترک زبان با اين آشفتگي و بي ثباتي حاکم بر اوضاع اجتماعي شان، از منحل کردن تشکل قومي و زباني مردم بومي برخوردار از سطح بالاي ترقي اقتصادي – اجتماعي – فرهنگي اين سامان ناتوان بوده اند

4
منظور اين است که بدون وجود زمينه اي از زبان ترکي در آذربايجان سده هاي پيش از ميلاد، طوايف و قبايل ترک زباني که در سده هاي بعدي به اين خطه آمدند قادر به عوض کردن زبان مردم اين جا و تحمل زبان خود به آن ها نبودند.
تيمور پيرهاشمي هم برآنشت که ترک زبان هاي امروزي ابتدا فارس يا داراي زبان ديگري نبوده اند که بعدا» ترک شده باشند. اين ها هم مثل آريايي ها و ديگران مردماني بوده اند که از هزاران سال پيش به اين طرف از جاهاي ديگر دنيا آمده و در اين منطقه سکني گزيده اند. بنابراين تغيير زبان به آن صورت که… چندين کرور مردم غير ترک، زبان خود را تغيير داده و ترک زبان شده اند، در بين نبوده است…. شايد اين فرض مقرون به واقعيت باشد که طبق معمول مهاجرت اقوام مختلف، مهاجرت اقوام ترک نيز ابتدا به حالت چادرنشين، سپس ساختن روستا و اقامت در آن و آخرالامر شهرنشين بوده است. وقتي سيل مهاجران ترک به طرف شهرها روانه گشتند، عده اي از مردمان بومي با ترک ها هم زيستي و اختلاط نموده، در ميان آن ها مستحيل گرديدند و گروهي در دهات مخصوص خود باقي مانده، زبان خود را حفظ کردند. ( مثل هرزندي ها و امثال آن ها) ولي قسمت اعظمشان در برابر سيل مهاجران به طرف غرب رفته، در شهرها و روستاهاي تازه اي اسکان پيدا کردند که احتمالا» کردهاي امروزي باماندگان آن ها هستند.

5
البته تيمور پيرهاشمي به تغيير يافتن زبان ساکنان آذربايجان آذربايجان در نتيجه مهاجرت طوايف ترک زبان » از هزاران سال پيش به اين طرف» باور دارد و برآنست که از مردمان بومي بخشي از آن هايي که در اين سرزمين ماندند، در ميان آن هايي که آمده بودند، مستحيل گرديدند؛ يعني که زبان خود را از دست داده، به زبان نوآمدگان متکلم شدند و بخشي ديگر چون تات ها زبان خود را حفظ کردند. به عبارت ديگر از اين برداشت چنين برمي آيد که تغيير زباني در اين خطه صورت گرفته است؛ و اين امري استثنايي نيست، بلکه حادثه اي است قانونمند که نظايرش در جاهاي ديگر نيز بسيار و حتي در بعضي از جاها در طي سه هزار سال اخير بيش از يک بار اتفاق افتاده است. در اين مورد نظرهايي ابراز شده که جا دارد بعضي از آن ها در اين جا منعکس گردد:
ا . م. دياکونوف: » همه مي دانند که تقريبا» هيچ يک از اقوام خاور نزديک و ديگر نواحي اکنون به زباني که اسلاف بلافصلشان چندين هزار سال پيش بدان متکلم بودند، سخن نمي گويند. در مصر زبان باستان مصري جاي خود را به قبطي و سپس به يوناني و سرانجام به عربي داد و حال آنکه ساکنان آن سامان نه نابود گشتند و نه از ميهن خويش رانده شدند و بلاتغيير باقي ماندند. هم چنين در عراق نيز زبان هاي سومري و هوريتي به ترتيب جاي خود را به آشوري – بابلي (اکدي) و آرامي و عربي سپردند. در آسياي ميانه زبان هاي ايراني خوارزمي و سغدي و باکتريايي و پارتي به السنه ترکي ازبکان و قره قلپاقيان و ترکمنان تبديل شد. تعويض متشابهي در زبان هاي سرزمين ماد نيز صورت وقوع يافت.

6
م . ع. فرزانه : پديده استقرار و اشاعه يک زبان در يک سرزمين به حساب از بين رفتن زبان قبلي ساکنان آن سرزمين و يا احيانا» تحليل يافتن آن در زبان جديد و از اين قبيل، مسئله اي است که در تاريخ کوچ و استيلا و اسکان اقوام و قبايل به کرات اتفاق افتاده و تاريخ سرزمين ها و ملل امروزي در ادوار مختلف و به خصوص در دوران مهاجرت هاي قومي و عشيرتي شاهد دگرگوني ها بوده اند . چيزي که در حدوث اين دگرگوني و تغيير و تبديل مهم است و آن چه که واقع گرايي تاريخي در اين رهگذر به ما مي آموزد، قبل از هر چيز پذيرفتن آن به عنوان يک واقعيت عيني تاريخي و بعد، در صورتي که بخواهيم و مدارک و مآخذ لازم را در اختيار داشته باشيم، تحقيق و بررسي اين اصل است که اين دگرگوني به چه شکل انجام پذيرفته و تأثير متقابل عناصر اين زبان ها، يعني زباني که از ميان برخاسته و زباني که جايگزين آن شده چگونه بوده است.

7
ارانسکي هم به تغيير نقشه آسياي ميانه و ايران از لحاظ زبان هاي رايج در اين سرزمين ها توجه يافته، به نفوذ و توسعه قلمرو انتشار و گويش هاي ترکي به زيان زبان هاي ايراني در اين سرزمين ها اشاره کرده است. از اطلاعات موجود چنين برمي آيد که اکثريت قاطع ساکنان سرزمين هاي آسياي ميانه در هزاره اول ق.م. به زبان هاي ايراني سخن مي گفته اند. مدتي بعد توده هاي عظيم صحرانورد غالبا» ترک زبان در حرکت موج وار و هراز گاهي وادامه ياب خود، از خاور و شمال خاوري دشت هاي آسيا، اين سرزمين ها را درمي نوردند و در نتيجه فرمانرواي اتحاديه هاي طايفه اي و دولت هاي ترک زباني چون گؤک ترک ها و قراخانيان و سلاجقه و روي آوردن بخش هايي از طوايف و قبايل مهاجر به زندگي پا برجا و غير سيار و آميزش و اختلاط آن ها با بوميان، گويش هاي ترکي به تدريج بر گويش هاي محلي که ريشه ايراني داشتند، غلبه پيدا مي کنند. در بعضي جاها گويش محلي مدت ها در کنار زبان ترکي غالب به حيات خود ادامه مي دهد و بعضي اقوام دو زباني مي شوند. چنان که تات ها در آذربايجان غير از زبان تاتي به زبان ترکي نيز سخن مي گويند، اما دو زبانگي اگر چه ممکن است در بعضي نقاط کنار افتاده قرن ها دوام آورد، در هر صورت پديده اي است ناپايدار و زبان غالب معمولا» زبان مقاوم را سرانجام از ميدان بدر مي کند.
ارانسکي از تحقيقات خود به اين نتيجه رسيده است که در ظرف مدت قريب يک هزار و پانصد سال در سرزمين هاي وسيع آسياي ميانه و فلات ايران زبان هاي ايراني به شدت در مقابل السنه ترکي در تحت فشار قرار گرفته، عقب نشيني کرده اند. در نتيجه اين جريانات بخش مهمي از مردم ايراني قديمي ممالک مزبور (خوارزميان و سغديان و مردم ايراني زبان آذربايجان جنوبي) کلا» و يا بعضا» به زبان ترکي متکلم گشته اند.

8
ارانسکي اين نکته را نيز خاطرنشان کرده است که «مع هذا نبايد پنداشت که در جريان برخورد و اختلاط زبان هاي ايراني با السنه ترکي، زبان هاي ايراني هميشه عقب نشسته و ترکي جاي آن ها را گرفته است. نتايج برخورد و اختلاط مربوط به شرايط و اوضاع و احوال تاريخي بوده است. و هر بار که شرايط مزبور به سود زبان هاي ايراني بوده، زبان هاي ترکي در مقابل آن ها عقب نشسته و مردم ترکي زبان به زبان هاي ايراني متکلم گشته اند.»

9

به عنوانمثال قبايل نيمه صحرانشين ساکن چاراويماق، قزلباش و افراد ايل هزاره و … که در نقاط مختلف افغانستان سکونت دارند، اگرچه تا چند قرن پيش به زبان ترکي تکلم مي کرده اند، اينک به زبان تاجيکي سخن مي گويند و غلزايي هاي ترک زبان نيز در حدود قرن 16 م. براثر برخورد و اختلاط، زبان پشتو را پذيرا شدند.

10
ارانسکي درباره ترکي گشتن زبان مردم آذربايجان نيز چنين نظر داده است:
«در زمان سلجوقيان (قرن يازدهم و دوازدهم) قبايل ترکي زبان در نواحي شمال غربي فلات ايران و آذربايجان نيز پديد آمدند و جريان برخورد اختلاط زبان هاي ترکي با لهجه هاي محلي آذربايجان جنوبي آغاز گشت. شمار ساکنان ترکي زبان آذربايجان به تدريج افزوده شد. اين افزايش تاحدي به سبب ورود قبايل جديد ترکي زبان (که به خصوص در عهد هجوم مغول شديد بود) و قسمتي نيز به سبب انتقال مردم بومي به زبان ترکي وقوع يافت. قسمت اخير الذکر به تدريج دوزباني شد و بخش مهمي از آن در قرن هاي بعدي بالکل ترکي زبان (آذربايجاني ) گشت. اقليتي نيز با اين که سخن ترکي را پذيرفته و فرا گرفته، تاکنون هم در عين حال لهجه هاي قديم ايراني خويش را حفظ کرده اند (تات ها و طالش ها). جريان گرايش تدريجي به زبان ترکي اخيرا» در ميان قبايل کرد خراسان نيز مشاهده مي گردد.»

11
ولي چنان که در فصل مربوط به برخورد اقوام شرقي با دولت ساساني ديديم، آمدن قبايل ترک زبان به آذربايجان از سده هاي پيش از ميلاد آغاز گرديده، بعد از آن ها به طور پياپي ادامه يافته است. در اين جا بعضي از اقوام ترک زبان – که از سده هاي نخستين ميلادي و يا واپسين سده هاي پيش از ميلاد در اين سوي کوه هاي قفقاز حضور يافته اند و بعضي از آن ها از ارس نيز گذشته و در آذربايجان تاخت و تاز و يا اقامت کرده اند، به طور خلاصه معرفي خواهند گرديد.
پيش از اين از بون ترک ها که ادعا شده است اسکندر مقدوني را در کرانه رود کر شکست داده اند، سخن رفت. به تحقيق گ.آ.مليکيشويلي اوراتوشناس و پژوهشگر تاريخ سده هاي باستان و ميانه گرجستان و سرزمين هاي مجاور آن، اين قوم جالب که در گرجستان شرقي و آلباني غربي مي زيسته، در منابع قديمي، گاه بون ترک، گاه هون، گاه خزر و گاهي هم قبچاق ناميده شده است. از اين نام هاي متعدد چنين برمي آيد که سخن از بون ترک هاي قديمي و قبايل هم زبان آن ها که بعدها به دنبال هم به اين اراضي سرازير شده اند، رفته است.

12
گوکاسيان مي نويسد که نام هاي ساوير (سابير )ها و کنگر (کنگرلو )ها در آثار استرابن و پليني بزرگ که در سده 1 م. مي زيسته اند، آمده است. ديونيسوس پريگت، جغرافي نگار و شاعر يوناني هم که در سده 4م. يا حتي پيش از آن زيسته، نخستين دانشمندي است که هنگام شمردن طوايف ساکن کرانه هاي شمال غربي و غربي درياي کاسپي (خزر) از هون ها نيز نام برده است. طوايف ديگر عبارت بوده اند از سکاها، کاسپي ها، آلبان هاي جنگاور، کادوسي هاي ساکن مناطق کوهستاني و ماردها، گيرگان ها و تاپيرها. از همين اطلاعات مي توان استنباط کرد که اراضي بين کوه هاي قفقاز و رود ارس هنوز در سده 4 م. کاملا» ترکيزه نشده بوده است و غير از طوايف ترکي زبان، طوايف ديگري نيز که غالبشان به زبان ها و نيم زبان هاي قفقازي يا يافئي يا آسيايي تکلم مي کرده اند، در آْلباني سکونت داشته اند. موسي کالانکاتي، تاريخ نگار آلبان نيز شهادت داده است که هون ها با آلبان ها توسط مترجم صحبت مي کرده اند.

13
و .اي.اصلانوف هم مثل و.گوکاسيان از منابع تاريخي چنين درآورده است که هون ها در سده 2 م. در اراضي آذربايجان [شمالي] سکونت داشته اند.

14

اصلانوفدر عين حال بااستناد به منابع سرياني نوشته است که هون هاي ساکن آذربايجان چندان پرشمار و نيرومند و جنگاور بوده اند که ارمن ها وقتي برضد يزدگرد دوم (57 – 438 م.) قيام کردند، با آن ها متفق شدند و اگرچه در سال 451 م. مغلوب شدند، در زمان فيروز ساساني (84 –459م.)هون ها به تنهايي برضد دولت ساساني به جنگ برخاستند و به حاکميت دولت ساساني در قفقاز پايان دادند.

15

اصلانوف اين نکته را نيز خاطرنشان کرده است که هون هاي ساکن قفقاز غير از دامداري، به کشاورزي و صنعتگري و تجارت پوست و نيز امور نظامي اشتغال داشته اند و در موارد زيادي با امپراطوري بيزانس بر ضد دولت ساساني متحد مي شده اند. گوکاسيان هم با استفاده از يادداشت هاي پروکوپيوس و اثري تحت عنوان تاريخ بيزانس نوشته است که در سال 531م. در ارتش ساساني يک نيروي 3000 نفري هون – ساويز خدمت مي کردند که در سال هاي بعد بر تعداد آن ها افزوده شد. قباد ساساني با آن ها جنگيد، اما کاري از پيش نبرد. سرانجام انوشيروان در سال 562 م. آن ها را به دشواري شکست داد و در حدود 10000 نفر از ايشان را به دشت هاي کر – ارس کوچاند.

16
کنگرها يا کنگرلوها طايفه ترک زبان ديگري بودند که بعضي ها چنان که گذشت سابقه حضور آن ها در اين سوي کوه هاي قفقاز به سده نخستين ميلادي و به پيش از آمدن هون ها به اين سرزمين ها رسانده اند، اما بعضي ديگر بر آن هستند که اين طايفه از طوايف پچنک بوده و در ترکيب اتحاديه هون به آلباني آمده و اکثر افراد آن در اراضي نخجوان فعلي مسکن گزيده اند. اطلاعات موجود حضور آن ها را در سده 5م. در حوالي نخجوان تأييد مي کند. گوکاسيان با استفاده از منابع سرياني و ارمني نوشته است که کنگرها و نيز ساويرها در حدود سده هاي 6 – 5 م. به چنان قدرتي دست يافته بودند که دولت ساساني و بيزانس روي آن ها حساب مي کردند و هر کدام سعي بر آن داشتند که با جلب آن ها به سوي خود دست بالا را در مقابل دشمن داشته باشند. بنا به همين منابع و به دريافت پيگوسکايا، کنگرها به خطري جدي برضد دولت ساساني تبديل شده بودند و از اين رو انوشيروان در دهمين سال سلطنت خود، يعني در حدود سال 542 م. با کنگرها جنگيد.
در ارتباط با استقرار اتحاد طايفه اي کنگرها در اراضي نخجوان کوهي به نام کنگر داغي در بخش گوکاسيان جمهوري ارمنستان فعلي وجود دارد که به نظر و. گوکاسيان اکنون در حدود 15 قرن از نامگذاري آن مي گذرد. به نوشته لازارپارپي، تاريخ نگار ارمني سده 5 م. ، هنگامي که خلق هاي قفقاز جنوبي در سال 482 م. بر ضد ساسانيان متحدا» قيام کرده بودند، آرتش متفق آن ها در پاي کنگر داغي گرد آمده، چشم به راه هون ها بوده اند. اين کوه در زبان ارمني کانگاراتسلرن ناميده مي شود.

17

کنگرلوها بعدها در دوران صفوي، در ترکيب طايفه استاجلو، در حيات سياسي آذربايجان و ولايات ديگر ايران نقش فعالي ايفا کردند.
در مورد سابيرها پيش از اين به هنگام بحث درباره طوايف ترک زباني که در سده هاي پيش از ميلاد در اين سوي قفقاز حضور داشته اند، سخن رفت. اينک لازم به توضيح است که به استنباط زکي وليدي طوغان، تعداد 100 هزار خانوار – در حدود نيم ميليون نفر – از آن ها در اواسط نيمه اول سده 6 م. در اران و شيروان زندگي مي کرده اند و شهر قبله، که در نزديک شهر شامخور فعلي قرار داشته، مرکز حکومت آن ها بوده است. از آن جايي که سابيرها با خزران و بلغارها قاطي بوده اند و خزران از نظر شماره اکثريت داشته اند، طبري، آذربايجان و ملحقات آن را مملکت خزران ناميده است. انوشيروان بعد از تصرف سراسر قفقاز جنوبي، ضمن دادن اجازه اقامت در اين سرزمين به سابيرها، به عنوان اتباع دولت ساساني، تعداد کثيري از آن ها را به قسمت هاي ديگر ايران و از آن جمله آذربايجان کوچاند و در مقابل دسته هايي از ايراني ها را چنان که قبلا» به تفصيل بيان گرديده، به اين سامان منتقل کرد.

18
طايفه ديگري که سابقه حضورش در قفقاز جنوبي تا نخستين سده هاي ميلادي و حتي تا واپسين سده هاي هزاره اول پيش از ميلاد رسانده مي شود، بارسيل ها(برسيل ها، باسيل ها، بارسلت ها) هستند که در رأس يک اتحاديه طايفه اي قرار داشته اند. نام اين طايفه احتمالا» از بارس و بارسيل که در ترکي به معني پلنگ و ببر مي باشد، گرفته شده است. بعضي از پژوهندگان نام بلنجر را با نام بارسيل مرتبط مي دانند. در تاريخ ارمنستان موسي خورني نام آن ها بارسولا آمده و زکي وليدي طوغان بر آن است که بارسولاها همان بر چال ها يا بورچالي ها بوده اند که هنگام يورش تازيان در داغستان سکونت داشته اند. هم اکنون بورچالي ها در ساحل راست رودخانه کر، در بخش وسطاي مسير آن زندگي مي کنند که گفته مي شود از بقاياي همان بارسيل ها بوده اند. افراد اين طايفه در سده هاي 5 – 4 م. در سواحل شمال غربي درياي خزر مي زيسته اند و در فاصله سده هاي 8 – 5 م. به سواحل رود کر در آلباني کوچيده اند و در داغستان و شمال آذربايجان به کشاورزي و دام پروري اشتغال داشته اند. بارسيل ها در خاقات خزر نقش مهمي داشته اند.

19
گذار بعضي از طوايف و قبايل اقور نيز در سده هاي بعد از ميلاد به قفقاز جنوبي و آذربايجان افتاده است. اقورها يا اغورها در حقيقت برادران اغوزها بودند و در حدود سده 3 ق.م. از همديگر جدا شده، هر يک به سويي رفته اند و بنابراين بين زبان هاي اين دو شاخه بزرگ نزديکي چشمگيري وجود دارد. اقورها از طوايف وابسته به اتحاديه طايفه اي هون بودند که همراه آن ها و بعد از فروپاشي اتحاديه در سرزمين هاي شمالي و جنوبي قفقاز تاخت و تاز مي کردند. شعبه هاي زيادي از طايفه اقور جدا شده است که عمده ترين آن ها عبارتند از : بئش اغور (پنج اغور )، آلتي اغور (شش اغور)، دکوز اغور(نه اغور)، اتوز اغور(سي اغور)، ان اغور(ده اغور) و ساراقور(ساري – آق – اغور= زرد – سفيد – اغور ). در اين ميان دو طايفه اخير با آلباني و آذربايجان سر و کار حتمي داشته اند.
ساراقورها در حدود 68 – 466 م. به قفقاز جنوبي حمله کردند و در 488 م. نيز با ساسانيان جنگيدند.
ان اقورها بي گمان همان طايفه وغوندور است که موسي خورني از کوچيدنش در سده 2 م. به شمال ارمنستان سخن گفته است. خالاتيان احتمال داده است که وغوندورهاي مذکور در تاريخ ارمنستان موسي خورني همان طايفه اغ خندرهاي مذکور در جغرافياي ارمنستان [منتسب به موسي خورني] هستند. اينان را انغوندور ها و يا هونقوندورها نيز ناميده اند که قديمي ترين قبايل اغوز – اغور هستند که پايشان به قفقاز جنوبي رسيده است. در نيمه 2 سده 5 م. هم از اشغال شمال گرجستان به توسط ان اقورها که موسي کالانکاتي آن ها را هون اقور ناميده، سخن رفته است.

20

طايفه اي از ان قورها در اثر يغيشه، تاريخ نگار ارمني خايلندورک يا خايلنتورک و يا ايلنتورک ناميده شده اند. اما چنان که پيش از اين در فصل مربوط به مناسبات دولت ساساني و اقوام شرقي مذکور افتاد، مارکوارت و به پيروي از او زکي وليدي طوغان خايلندورک ها را همان آق هون ها دانسته اند. در هر صورت، اين طايفه ترک زبان در حيات سياسي – اجتماعي قفقاز نقش مهمي داشته است. جنگاوران اين طايفه در سال 452 م. به فرماندهي شاه خود، اران، لشکريان ساساني در آلباني را تارومار کردند و آن ها را از اين سرزمين بيرون راندند. به نوشته يغيشه، بالاساقان ( بالاساقون، بالاجاهون؟) تختگاه اران20در پايتاکاران، يعني منطقه ميل – مغان و به نظر طوغان، مغان جنوبي واقع بوده است. طوغان که تلفظ ارمني آن را بلاسقان و ترکي اش را بالاساقون نوشته، بر آن است که اين نام با نام شهر بالاساقون آسياي ميانه مطابق است.

21
ان قورها و ساراقورها هر دو در ترکيب قومي بلغارها سهم عمده داشته اند. زکي وليدي طوغان دسته هاي وابسته به بلغارها، خزرها، آغاچري ها و سابيرها را که قديمي ترين عناصر ترک اروپاي شرقي به شمار مي آمدند، عمده ترين عناصر مسکن گزيده ترک زبان در آذربايجان مي داند. مار عباس کاتيتا، مورخ ارمني از آن ميان از بلغارها سخن رانده است که در حدود سال 120 ق.م.به قفقاز جنوبي سرازير شده، در حوالي قارص فرود آمده اند. موسي خورني ضمن نقل روايت مارعباس، به سکونت بلغارها در سال 460 م. در همان جا اشاره مي کند.

22

زکي وليدي در جاي ديگر نيز کوچ بلغارها و واناندها – در سال هاي 27 – 149 ق . م. از حوضه رود اديل (ولگا) از طريق دربند به دشت هايي که امروزه قارص و پاسين ناميده مي شوند – را يکي از کوچ هاي قديمي ترکان به آسياي مقدم مي داند و تذکر مي دهد که واناندهاي خويشاوند بلغارها در داغستان، در منابع عربي ولندر يا ونند ناميده شده اند. نام ولايت قارص نيز تا زمان سلجوقيان واناند بوده است.

23

نام قارص هم احتمالا از کارساک که يکي از قبايل ترکان بلغار – واناند بوده، گرفته شده است.

24
موسي خورني به نقل از مارعباس، در بحث از اقدامات و تدابير واقارشاک، شاه ارمني از فرود آمدن او در مرغزارهاي مرزي شارا که متقدمين آن جا را آنپايت يا باسيان عليا مي ناميده اند، سخن مي گويد و خاطرنشان مي کند که اين محل بعدها «به واسطه مهاجرت ووندي، بهادر بلغار، که در آن حيطه سکونت گزيد، به نام او واناند ناميده شد.»

25

موسي خورني در ذکر حوادث دوره سلطنت آرشاک اول، پسر واقاشاک مزبور هم مي نويسد که «در زمان او فتنه و آشوب هاي بزرگي در مناطق جبال قفقاز در سرزمين بلغارها ظهور کرد، در نتيجه بيشتر اهالي از آن سرزمين ها دور شده، به کشور ما [ارمنستان] آمده و مدت مديدي در جنوب کق در نواحي بارور و حاصلخيزي سکونت گزيدند.»

26
لازم به تذکر است که به دريافت زکي وليدي طوغان از اطلاعات موجود، بلغارها و خزرها در زمان اسکندر در خراسان سکونت داشته اند و سپس به حوضه اديل (ولگا) مهاجرت کرده اند. شايد هم بعضي از شاخه هاي آن ها پيش تر، همراه سماها به اين ناحيه آمده بوده اند. در هر صورت در داستان حماسي اغوز، بلغارها پيش از اغوزخان در حوضه اديل سکونت دارند و هم چون بوميان آنجا به شمار آمده اند.

27
بدين ترتيب ملاحظه مي گردد که در بخش هاي مختلف قفقاز جنوبي و به ويژه آلباني و نيز در بعضي قسمت هاي آذربايجان طوايف و اتحاديه هاي طايفه اي ترک زبان در اواخر سده 5 و اوايل سده 6 م. پراکنده بوده اند. از سياهه زکريا رهتوز، تاريخ نگار سرياني که در اواسط سده 6 م. مي زيسته، و پيش از اين نيز از آن سخن رفته، آشکار مي گردد که در سده هاي 6 – 5 م. تنها در اراضي داغستان جنوبي و آذربايجان شمالي، طوايف و قبايلي از ساراقورها، بلغارها، خزرها، آق خزرها، ساويرها (سابيرها)، ان اغورها، بارسيل ها و … زندگي مي کرده اند. در اين ميان به طوري که از اطلاعات مندرج در سطور گذشته برمي آيد، تکائف طوايف و قبايل ترک زبان در اراضي بين ارس و قفقاز خيلي بيشتر از اراضي گسترده در جنوب ارس بوده است.
نظر غالب در ميان دانشمندان آذربايجان شوروي اين است که فرايند تشکل خلق و زبان آذربايجاني براساس ترکي، پيش از سده هاي 12 – 11 م. به پايان رسيده است. واحد عادلوف با جمع بندي نظرات دانشمندان مزبور در اين باره چنين نوشته است:
«در سال هاي اخير، در بين کارهاي انجام گرفته درباره تاريخ زبان آذربايجاني، تحقيقات در پيرامون تاريخ پيش از کتابت اين زبان از جايگاه خاصي برخوردار بوده است. در اين تحقيقات درباره منشاء و تاريخ شکل گيري زبان آذربايجان يک سلسله نظريات جديد ارائه گرديده است. پيش از هر چيز غالب پژوهندگان (از پروفسورها ع.دميرچي زاده، م. شير عليف، ت. حاجيف، ف. زينالوف، از دکترهاي علوم زبان شناسي و. اصلانوف، و.گوکاسيان و ديگران)تز موجود درباره تشکل زبانمان در نتيجه آمدن توده هاي انبوه اغوزها در طي سده هاي 12-11 م.به آذربايجان را بي اساس مي شمارند و براي اثبات شروع تاريخ شکل گيري زباني که در سده هاي 14 – 13 م. نمونه هاي ادبي – بديعي عالي عرضه داشته، از قديم تر از سده هاي 12 – 11 م. يک سلسله دلايل قانع کننده ارائه مي دهند. مأخوذات داراي منشاء ترکي موجود در منابع مکتوب خلق هاي هم جوار ارمني و گرجي که بدون ترديد از سده دست کم اول ميلادي در اراضي قفقاز جنوبي مي زيسته اند، تنها در نتيجه ارتباط و تماس نزديک و مستمر با اقوام ترک زبان مي توانسته اند به اين زبان ها راه يابند.

28

غالب پژوهش هايي که محصول سال هاي اخير هستند، حکايت از آن دارند که زبان آذربايجاني در دوره آغاز کتابت، يعني در طي سده هاي 14 – 13 م. دست کم يک راه هزارساله تکوين و تکامل را از سر گذرانده بوده و به طور کلي تاريخ تشکل اين زبان از سده هاي نخستين ميلادي (سده هاي 5 – 4م.) آغاز گرديده و نهايتا» تا سده 7 م. به انجام رسيده است.»

29
در اين جا به آثاري از شير عليف و زينالوف که در آن ها به تاريخ تشکل زبان عموم خلقي ترکي منشاء آذربايجان اشاره اي شده باشد، دسترسي نيست، اما امکان نقل نظرهاي پژوهندگان ديگر مورد اشاره عادلوف از قول خودشان وجود دارد. از آن جايي که هر کدام از اين نظرها براساس دلايل و اسنادي ايراد گرديده و در عين حال تفاوت هايي هم با هم دارند، به نقل گاه کوتاه شده آن ها مبادرت مي شود:
و.اصلانوف: «به علت اين که آثار نوشته شده به زبان آذربايجاني در سده هاي پيش از سده 13 م. تا کنون به دست نيامده، و از آن جايي که در ادوار باستاني و اوايل سده هاي ميانه، خلق هاي داراي زبان هايي از نظر منشاء و نوع متفاوت با زبان آذربايجاني در اراضي آذربايجان و در ترکيب دولت ها و اتحاديه هاي طايفه اي و قبيله اي مستقل، زيسته اند، بعضي زبان شناسان و تاريخ دانان منشاء خلق و زبان آذربايجاني را به اغوزها و سلجوقيان که در سده هاي 12 – 11 م. به آذربايجان آمده اند، نسبت داده اند. در حالي که پاره اي فاکت هاي داخل زباني و خارج زباني غير علمي بودن چنين نظري را و نيز موجود بودن زبان آذربايجاني داخل در گروه زباني اغوز داراي سيستم زبان هاي ترکي و خلق متکلم به اين زبان را از زمان هاي قديم در اراضي آذربايجان به اثبات مي رسانند….»

30
و. گوکاسيان مقاله بلند خود تحت عنوان «يادداشت هايي در پيرامون تاريخ تشکل زبان آذربايجاني» را با اين جملات به پايان آورده است:
«از مطالب تاريخي – زبان شناسي ارائه شده در بالا آشکارا ديده مي شود که زبان آذربايجاني از خيلي پيش از سده 11 م. موجود بوده است. زيرا که خصوصيات لهجه اي پديد آمده در سده هاي 7 – 5 م. هنوز در زبان آذربايجاني حفظ گرديده است. از اين رو تصادفي نيست که ما در سده هاي بعد از سده 11 م. هم عينا» به عناصر آوايي، لغوي و لغوي – دستوري ثبت شده در منابع سده هاي 10 – 5 م. قفقاز جنوبي برخورد مي کنيم. همه اين ها نظر مرا داير بر موجوديت زبان آذربايجاني به مثابه يک زبان عموم خلقي جاري در زبان مردم، دست کم در سده 7 م. به اثبات مي رسانند.»

31
در صفحات گذشته تا حدودي با وجوهي از نظريات توفيق حاجيف آشنايي حاصل شد. اينک نظر وي درباره تاريخ تشکل زبان ترکي آذربايجاني به انضمام استدلالهايش براي اثبات آن، البته با تصرفاتي نه در حدودي که به تحريف بينجامد:
به نظر ما تا سده هاي 11 – 10 م . و تا فرا رسيدن امواج طوايف اغوز – سلجوق، زبان ترکي الاصل آذربايجاني شکل گرفته بود. اين يک واقعيت تاريخي است که اغوز – قبچاق هايي که در سده هاي 11 – 10 م. به اين سرزمين آمدند، با خلق شکل گرفته آذربايجان مواجه و به محيط يک زبان شکل يافته وارد شدند و خواه ناخواه تحت الشعاع آن ها قرار گرفتند. جريان شکل يابي اين زبان هم که از قرن ها قبل آغاز گرديده بود، در سده هاي 9 – 8 م./3 – 2 ه. کامل شده بود.
اتحاد و در هم جوشي طوايف ترک زبان در آتروپاتن و آلباني، از زمان حاکميت ساسانيان و به ويژه از سده 5 م. آغاز مي گردد. اين طوايف از سويي در سايه زندگي در تحت حاکميت دولت ساساني به هم مي پيوندند و مناسباتشان توسعه پيدا مي کند، و از سوي ديگر در پرتو مبارزه متحد بر ضد دولت حاکم استيلاگر، بين اين طوايف علايق معنوي و نزديکي زيادي پديد مي آيد و منافع مشترک اقتصادي – جغرافيايي نيز همبستگي آن ها را تقويت مي کند. بديهي است که در چنين اوضاع و احوالي طوايف هم زبان و يا داراي زبان هاي خويشاوند بيشتر به هم نزديک مي شوند و در هم مي آميزند. به قول يکي از دانشمندان «به هنگام نيازهاي موقتي، بين طوايف خويشاوند پيوندهايي پديد مي آيد و با از ميان برخاستن اين نيازها، آن ها از يکديگر جدا مي شوند. در بعضي جاها نيز طوايفي که از هم جدا شده بودند، دوباره به هم مي پيوندند و اتحادشان استحکام و دوام بيشتري مي يابد و بدين گونه نخستين گام به سوي پيدايش ملت برداشته مي شود.» بنابراين مبارزه متفق بر ضد حاکميت استيلاگر در اين دوره براي طوايف ساکن آذربايجان و به ويزه طوايف ترک زبان اين خطه، به يک نياز مهم تاريخي – اجتماعي، به يک عامل مهم سياسي تبديل مي شود.
دوره فتوحات اعراب و پيروزي آن ها زمينه را براي تسريع و تکميل فرايند شکل گيري زبان عموم خلقي در آذربايجان از جهات مختلف آماده مي کند. گفتني است که اگر تا دوره استيلاي اعراب، فرايند تشکل خلق و زبان واحد در آذربايجان آغاز نگرديده و جا نيفتاده بود، اين شکل گيري در همين دوره صورت ديگري به خود مي گرفت و زبان عربي در صورتي که زبان دولت و دين و ادب بود، به راحتي مي توانست زبان هاي متنوع طوايف و قبايل پراکنده و جدا از هم را از ميدان به در کند و همچنان که در مناطق زيادي از خاور ميانه و نزديک اتفاق افتاده، زبان عربي جايگزين زبان هاي محلي گردد. اما به جهت وجود خلق و زبان واحدي که شکل گيري اش آخرين مراحل خود را مي پيمود، چنين حادثه اي در اين سامان روي نداد که هيچ، حتي طوايف و قبايل عربي زباني هم که به اين جا کوچيده بودند، با گذشت زمان زبان شکل گرفته در اين جا را فرا گرفتند و زبان خود را فراموش کردند و زبان عربي در اين سامان از نوشتار به گفتار نرسيد.
در همين دوره، جريان نزديکي و وحدت اهالي آتروپاتن و آلباني نيز که از قرن ها پيش آغاز گرديده بود، سرعت بيشتري مي گيرد. عمده ترين لازمه اين وحدت، پديد آمدن يک زبان به مثابه واسطه ارتباط بود. در همين سده ها زبان هاي طايفه اي متعددي در بخش هاي شمالي و جنوبي آذربايجان رايج بودند که با گذشت زمان مغلوب عموم خلقي در حال شکل گيري مي شدند. موقعيت ممتاز تجارتي آذربايجان، به ويژه به جهت قرار گرفتن اين سرزمين بر سر راه هاي بازرگاني بين شرق و غرب، و شمال و جنوب، و پيشرفت مناسبات اقتصادي و فرهنگي بين ساکنان شمال و جنوب نيز وجود زباني را که وسيله ارتباط عمومي باشد، ايجاب مي کرد. مسلمان شدن مردمان شمال و جنوب و ايجاد وحدت ديني هم از سويي به شکل گيري زبان ارتباط عمومي کمک مي کند.
در چنين شرايط اجتماعي – فرهنگي و تاريخي – سياسي، زبان ترکي به مثابه يک وسيله ارتباط و پيوند عمومي خودنمايي مي کند. در اين جا سؤالي مطرح مي شود؛ و آن اين که، کدام عوامل تاريخي چنين وظيفه اي را نه به عهده زبان هاي ديگر، بلکه به عهده زبان ترکي گذاشت؟ اهم عوامل تعيين کننده مزبور به قرار زير است :
1 – طوايف ترک زبان در اين سرزمين از اکثريت برخوردار بودند.
2 – در سده هاي ميانه اتحاديه هايي دست مي يافتند و همين موقعيت برتر سياسي سهم و نقش طوايف ترک زبان را در حوادث سياسي و اجتماعي اين سامان بيشتر مي کرد.
3 – سهولت فراگيري زبان ترکي به جهت ويژگي هاي ساختاري آن و مخصوصا» التصاقي بودن اين زبان.
مخلص سخن اين است که فرايند شکل گيري زبان واحد ترکي منشاء آذربايجاني در آتروپاتن و آلباني با مسلمان شدن اهالي اين سرزمين ها در سده هاي 9 – 8 م./3 – 2ه. تکميل مي شود. اين سرزمين ها بعد از آن غالبا» آذربايجان و اران و گاهي هم فقط آذربايجان ناميده شده اند.

32
اما نظر ع. دميرچي زاده تا حدودي با نظرهاي اصلانوف و گوکاسيان و حاجيف فرق دارد. وي بر اين اعتقاد است که براي روشن کردن اين مسئله که زبان آذربايجاني در چه تاريخي و تحت چه شرايطي و بر اساس زبان يا زبان هاي کدام طايفه يا طوايف به صورت يک زبان عموم خلقي شکل گرفته، لازم است که ترکيب قومي مردم آذربايجان يعني قبايل مختلف ماد و 26 قبيله مختلف اللسان آلباني و نيز قبايل و طوايف مختلف المنشايي که در هزاره ها و سده هاي پيش و پس از اسلام در اين سرزمين زيسته اند، شناخته شود. چه، مردم آذربايجان براثر يک سلسله شرايط و روي دادهاي تاريخي و براساس همين ترکيب قومي به صورت خلق شکل گرفته است. اين شکل گيري در سه مرحله زير انجام گرفته است :
1 – تشکيل دولت آتروپاتن در ماد کوچک و دولت مستقل آلبان در بخش شرقي اراضي بين کوههاي قفقاز و ارس و فراهم آمدن زمينه هاي مساعد براي نزديکي و درهم آميزي طوايف و قبايل در سرزمين هاي اين سو و آن سوي ارس. در اين مرحله زبان هاي طايفه اي زيادي در اين سرزمين ها رايج بوده است . 2 – قرار گرفتن اراضي آتروپاتن و آلباني در تحت حاکميت يک دولت و توسعه مناسبات اقتصادي – اجتماعي – سياسي بين طوايف و قبايل ساکن اين سرزمين ها و نزديک شدن زبان هاي آن ها به هم.
3 – نضج گيري اتحاد بين طوايف و قبايل شمال و جنوب در پرتو مبارزه متفق بر ضد بيگانگان استيلاگر، غلبه طوايف و قبايل ترک زبان در جريان درهم جوشي اقوام و شکل گيري زبان عموم خلقي در آذربايجان .
در جريان اين مراحل، قبايل متکلم به زبان هاي مختلف با طوايف و قبايل ترک زبان درهم مي آميزند و بدين ترتيب يک رشته واحدهاي زباني منتسب به زبان هاي ترکي، مخصوصا» لغات، به تدريج در ساخت و ترکيب واژگان اين زبان ها افزايش مي يابد. با آمدن توده هاي انبوه طوايف اغوز – قبچاق به قفقاز و ايران و در هم آميزي آن ها با طوايف و قبايلي که از قرن ها پيش در اين جا مسکن داشته اند، فرايند تکوين و تشکل زبان آذربايجاني داخل در نظام زبان هاي ترکي، به مثابه يک زبان عموم خلقي که از سده هاي 6 – 5 م. آغاز گرديده بود، سرعت بيشتري گرفته، به انجام مي رسد.

33
يکي از اسناد مهمي که از حضور اقوام و طوايف ترک زبان در آذربايجان پيش از اسلام حکايت دارد، اخبار عبيدبن شرية . . . است. عبيدبن شرية جرهمي در دوره جاهليت در يمن به دنيا آمده، يکي از معمرين و جهانديدگان دوره خلافت معاويه بوده است. معاويه او را دمشق دعوت کرد و از اخبار عرب و ملوک آن قوم جويا شد و وي به پرسش هاي معاويه پاسخ داد. به دستور معاويه اخبار او تدوين گرديد. گفته شده است که عبيد _ در گذشته در سال 67 ه. _ نخستين کسي از عرب است که کتاب تصنيف کرده است. اخبار عبيد . . . بعدها به دست ابن هشام معروف _ در گذشته در سال 213 يا 218 ه. _ افتاده و او آن را بانضمام کتاب التيجان في ملوک حمير – که خود بواسطه سه نفر از وهب ابن منبه (114 – 34 ه.) روايت کرده – در يک جا گرد آورده است . اين اثر ابن هشام در سال 1347 ه./1928 م. به تصحيح زين العابدين موسوي در حيدر آباد دکن به چاپ رسيده است .
در جريان گفتگوي عبيد با معاويه دو بار از آذربايجان سخن به ميان آمده است. بار اول از حمله حارث رايش پدر ابرهه معروف – که به روايتي در سال تولد حضرت محمد(ص) با فيل به مکه حمله کرد – به آذربايجان سخن رفته است. به روايت عبيد رايش با صد هزار قشون از يمن به راه افتاد و از طريق جزيرة العرب و عراق به کوهستان موصل فرود آمد و در آن جا شمربن القطاف . . .را همراه با صد هزار لشکر روانه آذربايجان کرد .»شمر وارد آذربايجان شد، جنگجويان آن ها را کشت و کودکان را اسير گرفت . پس باز آمد و روي دوپاره سنگ موضوع آمدنش را نگاشت . آن دو سنگ هم امروز [در اواسط سده 1 ه.] بر ديوار آذربايجان باقي است .
معاويه گفت : خداوند ترا خير دهاد، از حال آذربايجان بگو ؟
عبيد گفت:آذربايجان از سرزمين هاي ترک است و ترکان در آن گرد آمده اند.»

34
اين خبر را طبري [و به نقل از او بلعمي] و حمزه اصفهاني و ابن اثير و …هم با تغييرات اندک نقل و همه به جنگ رايش در آذربايجان اشاره کردند»35.از ميان آنها تنها به نقل خبر مزبور از تاريخ بلعمي بسنده مي شود :
» و به يمن اندر ملکي بود او را رايش خواندندي ، از فرزندان يعرب بن قحطان، نامش حارث بن ابي شداد بود. و او را رايش از بهر آن خواندندي که بسيار غنيمتها بياورد و جنگها کرد و دشمنان را بشکست. و ملکي بود بزرگوار و از ملوک يمن کس نبود از او بزرگتر . و پادشاهي او تا زمين هندوستان برسيد و با ايشان جنگ و کشتن کرد و خواست ها و بردگان از زمين هندوستان بياورد. و باز از يمن به کوه طي بيرون آمد و به عراق آمد. به ناحيت انبار و موصل و بدان حدها برگشت و به آذربادگان شد . و اين زمين ها همه به دست ترکان اندر بود، همه از ايشان بستد و ايشان را مقهور کرد، زمين از ايشان پاک کرد. و به زمين آذربادگان اندر دو سنگ است بزرگ معروف. نام خويش و آمدن و رفتن و مقدار سپاه خويش و ظفرها که وي را بود، بدان سنگ بنوشت به کنده. و تا امروز مردمان آن همي خوانند و بزرگي او همي دانند . و اين ملک با اين همه پادشاهي و بزرگي فرمان بردار ملک منوچهر [کياني] بود. و از پس او پسرش به ملک اندر بنشست و نام او ابرهه بود… «36
از آن جايي که ابرهه در حدود سال هاي 35– 533 م. به پادشاهي يمن رسيده، مي توان حدس زد که حمله حارث رايش به آذرباجان در حدود ربع اول سده 6 م. صورت گرفته است.
بار دوم، عبيد از حمله تبع الرائدبن تبع الاقرن بن شمريرعش – که او را تبع اکبر و يا رائد خوانند و از امراي يمن بوده – به آذربايجان سخن گفته است :
«معاويه گفت : يا عبيد سخنت را دنبال کن.
گفت : تبع الرائد … جنگ را به تأخير افکند. پس ترکان و خزران پيمان شکني کردند. چون اين خبر به گوش وي رسيد، به سوي آن ها کس فرستاد و آن ها سرکشي کردند و ديگر پيشکش و تحفه اي براي او نفرستادند و فرستادگان و پيام گزاران او را کشتند. او از راه کوهستان طي، از همان سمت که رايش به سوي آن ها رفته بود، راه افتاد، تا از انبار سر در آورد، پس به پاي خود به سوي آن ها رفت. در حدود آذربايجان و موصل به آن ها، که گرد آمده بودند، برخورد. آنان همگامي که درفش هاي او را ديدند، دل بر جنگ نهادند. جنگ تا چند روز ادامه يافت و سرانجام رائد ترکان را شکست داد و لشکريان را کشت و کودکان را اسير گرفت. و آن گاه به ويران کردن شهرهاي آنان پرداخت. و پس از نابود کردن و خوار ساختن آن ها به کشور خود بازگشت.
معاويه گفت : ترک و آذربايجان کدام است ؟
عبيد گفت : يا اميرالمؤمنين، اين دو، سرزمين آنان است.
پس، از [آبادي هاي نزديکشان و از آن جاها که دشمن به آن ها روي مي آورد، دور شدند. و اين شيوه جنگ آن هاست.
معاويه گفت : اي عبيد، از کجا اين را دانستي، حال که آن ها در آن جا جنگ مي کردند؟
عبيد گفت: اين موضوع براي من حائز اهميت بود. لذا از يکي از عجمان که به سوي ما آمده بود، از اين حال پرسيدم؛ هم چنين در آن حدود به غزو رفتم و جنگ کردم...."

37
اخبار و روايات مزبور، حتي اگر افسانه آميز هم باشند، همين که از زبان يک يمني جهانديده صدر اسلام نقل گرديده اند و در آن ها نام آذربايجان قرين ترکان شمرده شده، قابل توجه و داراي اهميت خاص هستند و دلالت دارند به حضور طوايف ترک زبان در آذربايجان پيش از اسلام.
جريان رسوخ طوايف ترک زبان به قفقاز جنوبي و نفوذ روزافزون عناصر زبان آن ها در زبان مردم اين سامان، بي گمان در دوره يورش تازيان به ايران و درگيري هاي آن ها با خزران و طوايف و اتحاديه هاي طايفه اي ترک زبان در اراضي جنوبي و شمالي قفقاز نيز ادامه داشته است.

38

به نوشته و . اصلانوف، به جهت ضعف امپراتوري بيزانس و شاهنشاهي ساساني در نتيجه جنگ هاي پايان ناپذير، تصرف قفقاز براي اعراب امکان پذير گشت و در اين ميان تنها مردم ترک زبان قفقاز بودند که در اين سرزمين در مقابل مهاجمان مقاومت ميکردند.

39
محمد عوفي در "ذکر خلافت عمربن عبدالعزيز" – که از سال 99 تا 101 ه. ادامه داشته – از قيام 20 هزار نفر ترک در آذربايجان خبر داده است:
" در عهد او خبر آمد که بيست هزار سوار به آذربادگان برون آمدست و روي به خرابي بلاد نهاده . اميرالمؤمنين عمر عبدالعزيز، عمرو حاتم ربيعي را فرمود که چهار هزار مرد بر و با آن ترکان حرب کن. عمرو گفت : يا اميرالمؤمنين چهارهزار با بيست هزار چگونه حرب کنند ؟ گفت : يا عمرو، قصاب از بسياري گوسفند باک ندارد، و چون پادشاه عادل باشد، لشکر او هر جا رود، مظفر و منصور آيد. چون عمرو حاتم برفت و با ترکان حرب کرد، ايشان را منهزم کرد و بسياري از آن جماعت اسير شدند و به ميامن عدل او اين فتنه فرو نشست."

40
بلاذري روايتي را نقل کرده است که بغا[ي ترک]، «آزاد کرده معتصم که در سال دويست و چهل والي ارمنيه و آذربيجان و شمشاط بود، آن شهر را [شهر شمکور را که ويران افتاده بود] عمران کرد و جماعتي از خزران را که به خاطر رغبت به اسلام نزد او آمده بودند، در آن جا اسکان داد و بازرگاناني را از بردعه به آن جا منتقل کرد و آن شهر را متوکليه ناميد.»

41
بي گمان امثال اين حوادث، يعني آمدن و اسکان طوايف ترک زبان در سده هاي نخستين هجري در قفقاز جنوبي و آذربايجان به کرات اتفاق افتاده است.

42
با برافتادن دولت ساساني و فرو ريختن مرزهاي آن شاهنشاهي و توسعه روزافزون قلمرو اسلامي، راه نفوذ طوايف و قبايل ترک زبان به سرزمين هاي آسياي غربي و از آن جمله آإربايجان بيش از پيش گشوده شد. ناگفته نماند که آيين اسلام با برابر شمردن همه اقوام و قبايل مسلمان، حرکت و جابجايي اقوام کوچ نشين و از آن جمله ترکان مسلمان شده را در قلمرو پهناور اسلامي تسهيل کرد. در نتيجه از ميان برخاستن موانع موجود، ترکان فوج فوج جهت خدمت در قشون هاي امراي محلي ماوراءالنهر و سرداران و خلفاي عباسي، به خدمت آن ها در آمدند و به زودي به «شمشير اسلام» تبديل شدند و در طي دو سه قرن بعد از ظهور اسلام به يکي از نيرومندترين عناصر قومي جهان اسلامي تبديل شدند و کارشان در اندک مدتي چندان بالا گرفت که به زودي از غلامي و خدمتگزاري به سروري و دولت مداري رسيدند و سلسله هاي ترک تبار قرن ها تاريخ ايران و سرزمين هاي مجاور آن را درنورديدند.
در دوره خلفاي عباسي نفوذ عنصر ترک در سپاه و مرکز جهان اسلام چنان بالا رفت که معتصم ناگزير از انتقال پايتخت از بغداد به سامرا شد. جنگجويان ترک زبان بسياري، مخصوصا» در دوره قيام خرم دينان زير فرمان سرداران ترک زباني چون زيراک الترکي، بغا، افشين و … به آذربايجان گسيل گرديدند، اما از آن جايي که آمدن آن ها به آذربايجان از طريق ديگري، آن هم در دوره بعد از اسلام صورت گرفته، بحث مفصلي درباره حضور ترک زبانان به قول نظامي اين مرحله در آذربايجان به جلد دوم اين اثر باز گذاشته مي شود.
با وجود ادامه مهاجرت طوايف ترک زبان به آذربايجان در سده هاي پيش و بعد از اسلام، چنين به نظر مي رسد که در سده هاي نخستين هجري؛ هنوز فرايند دگرگشت زبان در سراسر اين سرزمين، به ويژه در آذربايجان جنوبي به طور يک کاسه به انجام نرسيده بوده است. حتي بعضي از طرفداران طولاني بودن سابقه حضور طوايف و قبايل ترک زبان در آذربايجان نيز نتوانسته اند از ادعاي غلبه زبان ترکي در سراسر اين سرزمين دفاع کنند. به عنوان مثال عبدالله فاضلي بر آنست که در دوره هاي حکومت سلسله هاي اشکاني و ساساني در مراکز تجارتي (شهرها) و اردوگاه هاي نظامي و در ميان طبقات فرازين اين سامان تکلم [و نيز کتابت] به زبان پهلوي بوده است؛ اما غالب کشاورزان و دامداران به زبان ترکي – آذربايجاني سخن مي گفته اند43.زکي وليدي طوغان هم که اسناد موجود را نافي ترکي شدن زبان سراسر آذربايجان يافته، ادعا کرده است که پيش از سلجوقيان حتي اگر يک توده عمده ترک در اين سرزمين هم به چشم نخورد، آميزش عنصر ترک با اهالي محلي در ادوار مختلف به چنان ميزاني بوده است که مي توان حکم داد که اکثر اهالي و ولاياتي که پيش از سلجوقيان به زبان ترکي تکلم نمي کردند، محققا» از نظر منشاء ترک بوده اند44. اما شواهد و دلايل موجود براي صدور چنين حکمي کافي نمي نمايد. از سوي ديگر خواهيم ديد که خصوصيات قومي و نژادي به راحتي تغيير زبان تغيير نمي يابدو بسيار پايدارتر از آن است.
به هرگونه، از آگاهي هاي موجود منعکس شده در اين فصل و فصل مربوطه به مناسبات اقوام شرقي با دولت ساساني، چنين استنباط مي شود که فرايند دگر گشت زبان در آذربايجان، در سده هاي پيش از اسلام آغاز گرديده بوده و به احتمال قوي در دوره ساساني در بخش هايي از آذربايجان و به ويژه در مناطق روستايي و شباني مردماني به گويش هايي از ترکي سخن مي گفته اند، در جايي که گويش هاي محلي ايراني و غير ايراني در بعضي جاها تحت فشار قرار گرفته و در حال عقب نشيني بوده اند، در جاهاي ديگر مقاومت نشان مي داده اند و در جاهايي هم به ويژه در شهرها و مراکز تجارتي و نظامي، زبان پهلوي (آذري) به رواج خود ادامه مي داده است. در اين ميان چنين فهميده مي شود که حضور و تأثير طوايف و اقوام ترک زبان در آن سوي ارس بيشتر از اين سوي ارس بوده است.
با به قدرت رسيدن سلجوقيان و از راه رسيدن توده هاي انبوه تر ترک زبان به آذربايجان و پديد آمدن عوامل ديگر، فرايند تغيير زبان به نفع زبان ترکي و به زيان زبان ها و نيم زبان هاي ايراني و غير ايراني چون آذري و اراني و … شدت بيشتري مي يابد و با ادامه حکومت سلسله هاي ترک، واپسين مراحل روند دگرگشت زبان و شکل گيري زبان ترکي آذري يا آذربايجاني و غلبه کامل آن طي مي گردد و اين زبان به زبان ارتباط و پيوند آذربايجاني ها، طالشي ها، لزگي ها، کردها و خلق هاي ديگر ساکن اين سرزمين تبديل مي شود. درباره چگونگي طي اين مرحله در جلد دوم اين اثر سخن خواهد رفت.
پيش از به پايان رسيدن اين فصل، تذکر نکته اي لازم مي نمايد؛ و آن اين که تغيير و تعويض زبان ساکنان يک سرزمين به معني بيرون رفتن آنان از صحنه تاريخ و نابودي خصوصيات قومي و نژادي ايشان نيست. زيرا که شرايط جغرافيايي و اقليمي و چگونگي طبيعت يک سرزمين هميشه پشتيبان و ياور بوميان و اجتماعاتي است که از مدت ها پيش از نوآمدگان در آنجا زيسته اند و به حفظ و حتي چيرگي خصوصيات ارثي نژادي آنان کمک مي کند و به قولي مردم بومي نقش اساسي را در شکل گيري خلق از نظر فيزيکي و حتي فرهنگي ايفا مي کند. بي آنکه سهم و نقش و تأثير طوايف و قبايل بعدا» آمده در ترکيب قومي يک سرزمين ناديده گرفته شود، مي توان گفت که دوام بخشان تاريخ نسل هاي گذشته يک سرزمين و نجات دهندگان ميراث فرهنگي و تاريخي آن ها از نابودي، يعني خلق هاي معاصر، اخلاف و وارثان واقعي همان نسل هاي گذشته هستند؛ اگرچه با آن ها هم زبان هم نبوده باشند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 3:2  توسط سوما  

سندی دیگر بر درستی نام آران بر شمال ارس-آکادمی علوم باکو، نام آران را بر شمال رود ارس تایید می کند

آکادمی علوم باکو، نام آران را بر شمال رود ارس تایید می کند

 

تصویری که در زیر می بیند از آکادمی علوم بادکوبه گرفته شده است و خط و نگارش نقشه کاملا حکایت از این موضوع دارد. در این نقشه نام آذربایجان به جنوب رود ارس اطلاق شده است و شمال رود ارس به نام آذربایجان و شروان یاد شده است.

در حقیقت این نقشه تاریخی ثابت می کند که اطلاق نام آذربایجان به شمال رود ارس با اهداف سیاسی در سال 1918 ابتدا توسط محمد امین رسول زاده و سپس توسط بلشویک ها پیگیری شد. البته در همان سال کسانی چون شیخ محمد خیابانی به این تلاش ها اعتراض می کردند. شیخ محمد نشریه ای به نام آذربایجان جزو لاینفک ایران در بادکوبه منتشر می کرد. هنگام قیام نیز زمانی که حکومت مساواتی ها نام جمهوری آذربایجان را بر روی دولت مستعجل خود گذاشتند شیخ محمد به نشانه ی اعتراض موقتا نام آذربایجان را به آزادستان تغییر داد.

با توجه به این مسائل تاریخی و اقراری که نهادهای دانشگاهی دولت فعلی باکو دارند استفاده از نام آذربایجان برای شمال ارس غیر علمی و ضد تاریخی است و نام آران صحیح می باشد. جمهوری آذربایجان مطلقا نادرست و غلط است. بگوییم رژیم باکو یا آران.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1392ساعت 23:0  توسط سوما  

هر ترک گرایی در ضمیر خود یک نژادپرست است - مبارزه با نژادپرستي

هر ترک گرایی در ضمیر خود یک نژادپرست است

 

حتما شنیده اید که برخی از کسانی که خود را هویت طلب می نامند (اسم رمز تجزیه طلبی) ملیون ایران را به نژادپرستی متهم می کنند. قبلا در نوشته ای با عنوان هویت طلب یا فعال مدنی عنوان کردم که قوم گرایان هر آن چیزی که خودشان هستند را به بقیه نسبت می دهند و صفات طرف مقابل را با پیش دستی برای خود توصیف می کنند. برای نمونه تاریخ جعل می کنند و برای این که توپ را به زمین حریف انداخته باشند مورخان معتبر و دانشگاهی را جاعل می دانند. زهتابی،فرزانه و... کمونیست هایی از این دست را که حتی دو واحد روش تحقیق هم پاس نکرده اند مورخ نامی و اساتید برجسته دانشگاه های طراز اول کشور و حتی جهان را جاعل می نامند.

ترک گرا ها چه کسی که فقط از زبان مادری حرف می زند و چه فدرالیست ها و تجزیه طلب ها نژادپرست ترین انسان ها هستند. ولی فعلا ترجیح می دهند به ایرانی ها و ارمنی و یونانی ها و کردها این برچسب ها را بزنند. هر چند تبار و نسب برای ایرانی ها بعضا اهمیت داشته است ولی ایرانی ها هیچگاه نژادپرست نبودند. نژادپرستی افتخاری ندارد. از اروپای شرقی تا اسکاندیناوی از نیجریه تا سودان و از مالزی و تا چین و ژاپن نژادپرستان زیادی وجود دارند. مثلا راسیست های ژاپنی ها نژاد خود را از نسلی آسمانی و خورشیدی می پندارند و همین افسانه ها در افریقا و... وجود دارد. البته دقت داشته باشیم که احترام گذاشتن به خود و دوست داشتن تبار و احتمالا نژاد خود الزاما بع معنای راسیسم نیست. مثلا ما این آگاهی را داریم که نیاکان ما ایرانی از گروه پر جمعیتی بودند که خود را آریایی می نامیدند و از نظر پیشرفت و تمدن در سطح خوبی نسبت به زمان خویش بودند. اما قضیه تا همین حد است. ما حرفی از نژادبرتر یا پست تر نمی زنیم. این مسائل مربوط است به تبلیغات سیاسی نازی در یک برهه.

ولی در عثمانی مسئله صورت دیگری داشت. عثمانی خیلی دیرتر از بقیه مردم جهان به شعور و آگاهی ملی دست یافتند و البته هویت ملی در آنجا خود انگیخته نبود. در عثمانی کسی خود را ترک نمی پنداشت و ترکیت به عنوان یک ناسزا و توهین تلقی می شد.با این حال یهودی هایی مانند لئون کوهن و آرمینوس وامبری،موشه کوهن (با نام مستعار آلپ تکین) و بسیاری دیگر از صهیونیست ها تلاش کردند عثمانی ها را تحریک کنند تا میان اعراب و آن اختلاف قومی ایجاد کرده و یهودی ها با استفاده از جنگ و آشوب ها به اورشلیم مهاجرت کنند.

ترک گرا ها چون دیر شروع کرده بودند خواستند تند رو تر و خشن تر باشند. در نتیجه به نژادپرستی رسیدند. آن ها بیشتر از نازی ها به راسیسم پایبند بودند و نژادپرستی را در قالب زبان ترکی پیش می بردند. برای نمونه نشریه پان ترکی بوزقورت که از نشریات اولیه خود بود در بالای صفحه نخست این شعار را داشت "برتر از هر نژادی ترک ها" . حتی در آلمان نازی نیز جراید چنین شعاری را سر لوحه نمی کردند. البته همین ترک ها وقتی به اروپا و آلمان می رفتند با برخوردهای نژادپرستانه مواجه می شدند. در آلمان عده ای همین ترک ها را که در کشور خود نژاد برتر بودند پست خطاب می کردند و خانه و محل های کارشان را به آتش می کشیدند و البته بوزقوردچی های برای این مسئله پاسخی نداشتند.

نتیجه این که نه تنها ملیون ایران عمدتا هیچ گاه نژادپرست نبودند و به هیچ کس به عنوان نژادپست نگاه نکرده اند  و اگر هم رگه هایی بوده نتوانسته است به عنوان یک جریان سیاسی غالب نمایان شود بلکه این ترک گرایان بوده و هستند که نژادپرستند. اکنون ترک گرایی از ترکیه به شدت ضعیف شده است. پان ترکیسم برای ترکها یک جوک است. علامت های بوزقورد و ... در تلویزیون ها و روزنامه های ترکیه به نمایش در نمی آید. ولی عده ای عقب مانده و سرخورده در جامعه ما هنوز در حال فکر کردن به چنین مسائلی هستند و از گرگ خاکستری و توتم پرستی هزاران سال پیش تجلیل می کنند. این ناسیونالیسم نیست. ناسیونالیسم ایدئولوژی طبقه متوسط است برای پیش برد منافع و مصالح ملی و توام با علاقه به مردم میهن است. پان ترکیسم ولی ایدولوژی طبقه پست ،بیکار و شکست خورده جوامع می تواند باشد.

از یاد نبریم هویت طلب یا فعال مدنی وجود ندارد. هر کس سخن از ترک گرایی بزند نژادپرست و پد حقوق بشر است. با گرگ خاکستری و ارمنی ستیزی و کرد ستیزی نمی توان به دموکراسی و حقوق بشر نقب زد.

 

مجله آیدین لیک (روشنفکری) پان ترکان را وابسته به استعمار امریکا معرفی می کند

 

عده ای از یهودستیزان از نازی ها به خاطر کشتار و هولوکاست تشکر می کنند و با افتخار پرچم آلمان نازی را بالا برده اند.  در زیر پرچم نوشته شده است: دست شما درد نکند!

البته این عده از پان ترکها مشخص نکرده اند که آیا به خاظر حملات و جنایت هایی که نئونازی ها در حق مهاجران ترک در آلمان مرتکب می شوند نیز از آنها تشکر می کنند یا خیر! وقتی عده ای شعور، و به ویژه شعور ملی نداشته باشند، خودشان هم نمی دانند چه می کنند.

 

یک پان ترکیست در حال ادای سلام هیتلری.آقای گونتای جوانشیر که برخی وبلاگ ها او را مترجم آثار ناصر پورپیرار از فارسی به باکویی دانسته اند. او از پان ترکیست های نئونازی است و در حالی که پرچم ترکیه را در دست دارد سلام هیتلری می دهد. بسیاری از ترک های اروپا در خلال جنگ جهانی دئوم بوسیله آلمان ها در کنار کولی و یهودیان سر به نیست شدند.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1392ساعت 20:59  توسط سوما  

ماه و ستاره یک نشان ایرانی

Coin of the Sassanid king Hormizd II.

سکه هرمز دوم 

 

هر تمدن و هر ملت یک سری نشانه هایی دارند که معمولا با آن شناخته می شوند. برخی از تمدنها مانند تمدن ایران و چین به شدت نماد گرا هستند و نمادهای مختلفی در طول تاریخ برای خود برگزیدند.

برای نمونه در ایران باستان نمادهای مانند قرص بالدار(فروهر)،شاهین (که در دوره هخامنشی نماد مهمی به شمار می رفت و پرچم کورش کبیر بود)، سه رنگ سبز،سفید و سرخ که نشان گر طبقات اجتماعی ایران بود و تا کنون نیز باقی مانده است از این تعداد هستند. در دوره اشکانی خورشید یکی از نمادهای مهم ایرانی به شمار می رفت و پرچم ایران نیز شد. این بدان دلیل بود که اشکانی ها مهرپرست و میترایی بودند و خورشید را نماد مقدسی می پنداشتند (میثره  در زبان اوستایی،میترا در پارسی باستان و مهر در فارسی دری).

در همسایگی ما در کشور های ترک زبان، نیز نماد هلال ماه یکی از نمادهای مهم به شمار می رود. تقریبا در درفش ملی همه کشورهای ترک زبان نشان هلال وجود دارد و ترکان آن را به عنوان نشان ملی خود پذیرفته اند.

همانطور که همگان آگاهند ترکان جزو اقوام بیابانگرد و بدوی بودند که خاستگاه نخستین شان حوالی سین کیانگ چین در شرقی ترین نقطه آسیای مرکزی می باشد. در ادبیات کلاسیک ایرانی نیز گاهی ترک و چینی مترادف هم آورده شده اند. این اشتباه به دو دلیل صورت می گرفت. شباهت نژادی ترک ها و چینی ها و نیز همسایگی و نزدیکی جغرافیایی آنان (این اشتباه در خصوص تورانیان نیز رخ داد). این قوم از نظر نژادی منگولوئید و از نظر زبانی در دسته زبان های تونقوزی جای دارند. (حتی در ترکیه امروز نیز تنقوز یکی از نام های خانوادگی رایج به شمار می رود).

پس از ظهور اسلام و تشکیل حکومت عثمانی،آنها نماد هلال ماه را به عنوان نماد خود برگزیدند و از آن دوره تا کنون این نشان بر روی پرچم ترکیه و سایر کشورهای ترک دیده می شود.

اما این نشان از کجا و چگونه وارد این جامعه شده است و ترکان طی چه پروسه ای این نشان را برگزیدند.

نگاهی به سکه های ساسانی در نیمه دوم حکومتی آنان نشان می دهد که ساسانیان به شدت از این نماد در سکه های خود استفاده می کردند.اولین نشانه های حضور ماه و ستاره در سکه های ساسانی ظاهرا در سکه اردشیر سوم قابل ردیابی است. در این سکه نشان ماه و ستاره به طور مشخص در چهار جهت اصلی قرار دارد و نشان سمت بالا قدری بزرگ تر از سایرین است.

 

                                                 

                                               

سکه اردشیر سوم   

 

تا دوره خسرو اول (انوشیروان) کم تر نشان از این نماد در سکه های ساسانی وجود دارد ولی از این دوره به بعد ماه و ستاره در بیشتر سکه های عمومیت می یابد.

 

Coin of the Sassanid king Khusrau I Deathless Soul. Livius Onderwijs Collection.

سکه متعلق به خسرو اول

این وضعیت تا عینا تا اواخر دوره ساسانی ادامه دارد و بیشتر این سکه های منقش به نشان ماه و ستاره هستند.

بعد از سقوط ایران و روم شرقی به وسیله تازیان که به ویژه در دوره 25 ساله های جنگ های ویرانگر در دوره خسرو پرویز تمام انرژی و توان خود را از دست داده بود، اتفاقی که افتاد نیاز مبرم تازیان به اقتصاد و پول و دیوان سالاری بود. از این جهت از تجربه ایرانیان بهره گرفتند و در برهه ای سکه های عرب - ساسانی پدید آمد.در سکه های عرب ساسانی نیز نشان هلال حضور داشت و احتمالا چون اعراب نیز تاریخ خود را با قرص ماه تنظیم می کردند علاقه مندی و گیرایی این نشان برایشان بیشتر شد.به این ترتیب نشان ماه و ستاره از تمدن ایرانی-ساسانی رسما وارد تمدن اسلامی شد (مانند بسیاری دیگر از مولفه های تمدن ساز همچون معماری،موسیقی،خط،هنر نگارگری،دیوان سالاری،دستور زبان،فلسفه و حکمت،ریاضی،شیمی و... که توسط دبیران ایرانی از پهلوی به تازی ترجمه شد و نهضت ترجمه اسلامی شکل گرفت).

بعد از ورود ترکان به عرصه سیاست و تمدن که در میانه های خلافت عباسیان محقق شد، خلفا برای تنظیم موازنه قدرت میان ایرانیان و اعراب (که همیشه بر سر قدرت با یکدیگر درگیر بودند) از ترکان بهره بردند. ترکان ابتدا به صورت غلام زرخرید سامانی ها ظهور کردند و به واسطه آنان به بغداد نیز راه یافتند. این تیره به علت اینکه قبلا کوچ نشین بودند و تجربه شهرآینی و تمدن نداشتند بیشتر در سپاه و جنگ مورد بهره برداری اعراب قرار می گرفتند. اما پس از مدتی خلفای جور تصمیم گرفتند به وسیله آنان قدرت روزافزون ایرانیان و شیعیان آل علی را خنثی کنند. به این ترتیب با حمایت خلیفه فرزندان جنگ سالارانی چون سبکتین به حکومت رسیدند و دولت غزنویان شکل گرفت که در شیعه کشی و قتل عام مردم بیگناه از هند تا قزوین مانند نداشت. نباید از خاطر برد که هنگامی که از حکومت نهصد ساله ترکان در ایران سخن می گوییم منظور تیره های بیابانگرد و زردپوستی هستند که از آسیای میانه وارد فلات ایران شده و نخست در هیبت غلامان ترک و سپس در هیبت مردان شمشیر و جنگ ظاهر گشتند و منظور مردم شریف آذربایجان نمی باشند که اطلاق ترک به آنان تنها یک غلط مصطلح و غیر علمی محسوب می شود.

غزنویان و سلجوقیان و خوارزمشاهیان چنان که از نامشان پیداست از آذربایجان نبودند. غزنین شهری بود در افغانستان کنونی و خوارزم نیز شهری ایرانی بود که ترکان به مرور زمان و به ویژه پس از انقارض ساسانیان توانستند در آن راه یابند و زندگی کنند. سلجوق نیز نامی کاملا ترکی و غیر آذربایجانی است چنان که هیچ گاه استفاده از این نام در آذربایجان سابقه نداشته است. قلمرو غزنویان حتی شامل آذربایجان نیز نمی شد.

به هر روی ترکان در اخذ تمدن ایرانی چیزی در تازیان کم نداشتند و به محض ورود به جامعه ایرانی آداب و رسوم و فرهنگ و زبان ایرانی را می آموختند و تا اندازه ای از بدویت خارج می شدند.

سرنوشت نشان ماه و ستاره چنین بود که نخست به نماد اسلامی و سپس به نمادی ترکی بدل شود. هنوز بسیار از کشورهای عربی و اسلامی از این نشان استفاده می کنند که در مساجد و یا پرچم هایشان قابل مشاهده است.

 

سکه مربوط به بانو پوران دخت، پادشاه ساسانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392ساعت 23:57  توسط سوما